دستگيرى بستگان درويش و بىچيز گزير نيست . نظير : انفك منك و ان كان اجدع ( يا ) اذن يدك منك و ان كانت شلاء .
دست طمع كه پيش خسان ميكنى دراز * پل بستهاى كه بگذرى از آبروى خويش .
صائب . رجوع به : طمع آرد . . . و رجوع به : آبرو آبجو . . . ، شود .
دست غيب . يارى و مددى از سوى خداى تعالى .
مدعى خواست كه آيد بتماشاگه راز * دست غيب آمد و بر سينهء نامحرم زد .
حافظ .
شهر خاليست ز عشاق مگر كز طرفى * دستى از غيب برون آيد و كارى بكند .
حافظ .
دست كار دل نمىكند . جامع التمثيل . رجوع به : دست شكسته به كار . . . ، شود .
دست كار دل نمىكند و دل كار دست مىكند . رجوع به : دست شكسته به كار . . . ، شود .
دست كار مىكند چشم ميترسد . هر كار صعب و دراز را بمرور زمان انجام توان كرد .
دستك بزنيد كه هرچه بردند بردند . نظير : حالا كه تالان تالان است صد تومان هم زير پالان است .
دست كسى را به زير سنگ آوردن . بيم ضررى يا خطرى در آنكس ايجاد كرده و از آنرو او را مطيع خود كردن . تمثل :
من او را چگويم چه رنگ آورم * كه آندست را زير سنگ آورم .
فردوسى . ى .
باز دستم به زير سنگ آورد * باز پاى دلم بچنگ آورد .
انورى .
دست كسى را در حنا گذاشتن . او را از ادامهء كارى براى بيم ضرر يا خطرى ناگزير كردن .
دستكش را در كردن . عيبى را باز رنگى و استادى در گفتار پوشيدن دروغى را با مهارت راست نمودن .
دست كفچه كردن . دست بسؤال و گدائى دراز كردن .
نه همچو يك سيهرو شوم ز بهر شكم * نه دست كفچه كنم از براى كاسهء آش .
ابن يمين .
دست كفچه مكن به پيش فلك * كه فلك كاسهايست آب انبار .
خاقانى .
ز ديگدان لئيمان چو ديو بگريزند * نه دست كفچه كنند از براى كاسهء آش .
سعدى .
تا شدم كفچه دست و كاسه شكم * بر در خلق ميدوم كه درم .
اوحدى .
چون قلندر مباش لوتپرست * كاسه از معده كرده كفچه ز دست .
اوحدى .
دست كه به چوب بردى گربهء دزد حساب كار خودشرا مىكند . نظير : الخائن خائف .
دست كه بسيار شد بركت كم است . تعدد همدستان در صنعت و حرفتى مايهء كم شدن سود همكاران باشد .
دست ما كوتاه و خرما بر نخيل . * ( پاى ما لنگ است و منزل بس دراز . . . )
حافظ .
نظير : حظ جزيل بين شدقى ضيغم .
دستم ميخارد - پول گيرت ميآيد . چون دست كسى خارد آن را بفال نيك گيرند و به رسيدن بمالى دليل كنند .
اشاره :
خواهد رسيد زر به كف من ز دست تو * چون گل از آنكه ميكندم خار خار دست
سلمان ساوجى .
دست من و دامان تو فرداى قيامت * ( دامن ز كفم ميكشى و ميروى امروز . . . )
هاتف .