دست راستش زير سر شما ( يا ) زير سر ما باشد . ما يا شما هم اميد است به اين خوشبختى برسيم .
دست رد بر سينهء كسى نهادن . خواهش و التماس او را نپذيرفتن .
دست زمانه يارهء شاهى نيفكند * در بازوئى كه آن نكشيده است بار تيغ .
مسعود سعد .
رجوع به : عروس ملك كسى . . . ، شود .
دست زور بالا . گج . نظير : الحكم لمن غلب .
دست زير ز نخ زدن . رجوع به : دست ستون ز نخ . . . ، شود .
دست زير سنگ آمدن .
تمثل :
گنبدى كاندر آن بت سنگست * غلغلش تا هزار فرسنگ است
كس بدان سنگ يكزمان ننشست * كه نيايد به زير سنگش دست .
امير خسرو .
دست زير سنگ را آهسته كشند . تمثل :
دست چون ماند به زير سنگ سخت * جز به نرمى كى توان بيرون كشد .
مسعود سعد .
رجوع به : چاره بسى جاى بهتر . . . ، شود .
دست ستون ز نخ كردن . چون غمنده و اندوهگنى دست را زير چانه و ذقن نهاده نشستن . تمثل :
و را ديد با ديدگان پر ز خون * به زير ز نخ دست كرده ستون .
فردوسى .
ستون دولت و دين شهريار ابو منصور * كه هست زير ز نخ دست دشمنانش ستون .
قطران .
ستون دانش و دينى و از نهيب تو هست * هميشه زير ز نخ دست دشمنانت ستون .
قطران .
دو سال شد كه برين فرخ آستانه مرا * شد است دست تفكر به زير روى ستون .
ظهير .
دست سلطان دگر كجا بيند * چون بسرگين در اوفتاد ترنج
تشنه را دل نخواهد آب زلال * كوزه بگذشته بر دهان سكنج .
سعدى .
دستش از پا درازتر آمدن مايوس برگشتن . بىنيل مقصود بازآمدن .
دستش به پشتش نميرسد . چون داخل خانه شود در را نه بندد .
دستش بخر نميرسد پالانش را مىزند . رجوع به : پالان بزنى . . . و رجوع به : بخر دستش نميرسد . . . ، شود .
دستش بدم گاو بند شده است . كارى كه با آن امرار معاش متوسط تواند كرد پيدا كرده . نظير : دستش بعرب و عجم بند شده .
دستش بعرب و عجم بند شده است . رجوع به : فقرهء قبل شود .
دستش بدهنش ميرسد . تا حدى متمول است .
دستش شيرهايست . عادت بدزدىكش و رو دارد .
دست شكسته به كار ميرود دلشكسته به كار نميرود . رجوع به : اميد رنجورى . . . ، شود .
دستشكسته و بال گردن . از تحمل بدى خوى و روش خويشاوندان يا از اعانت و