آنراست يمن و يسر كه با قوت تميز * نشناسد او ز جهل يمين خود از يسار .
سنائى .
دست چربى بسر كسى كشيدن . او را مساعدت و مددى يا نوازشى كردن .
دست چون ماند به زير سنگ سخت * جز به نرمى كى توان بيرون كشيد .
مسعود سعد .
رجوع به : چاره بسى جاى . . . ، شود .
دست خر كوتاه ( يا ) دست خر كوتاه به . جامع التمثيل .
دست خشك بر چوب بستن . او را از تمام كارها يا فوائد محروم و بىنصيب كردن .
تمثل : دست هارون و قومش خشك بر چوب ببست و هارون تنگدل شد . ابو الفضل بيهقى .
دست خود چون دراز بيند مرد * شود اندر سخاو رادى فرد .
سنائى . تعبير دراز شدن دست مرد در خواب سخى و راد شدن اوست .
دست دراز از پى يك حبه سيم * به كه ببرند بدانگى و نيم .
سعدى .
دست در كاسه و مشت بر پيشانى . در همان حين كه متنعم از بر منعميست با او آشكارا دشمنى مىكند . نظير : دست بسفره مشت به پيشانى . اكلا ذما . نمك خوردن و نمكدان شكستن .
دست دست پيش دستان است . تمثل :
بود روشن بر دانشپرستان * كه باشد دست دست پيشدستان .
جامى .
رجوع به : دست پيش زوال ندارد ، شود .
دست دست را ميشناسد . نظير : على اليد ما اخذت .
إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها .
قرآن كريم . سورهء 4 . آيهء 61 .
دست دست را ميشويد دست هم برميگردد رو را ميشويد . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
دست دست كسى بودن . روز و نوبت قدرت و برترى او بودن . تمثل :
امروز در قلمرو دل دست دست تست * خواهى عمارتش كن و خواهى خراب كن .
ساقى فلك ار چه در شكست من و تست * خصم تن و جان مىپرست من و تست
تا جام شراب و شيشهء مىباشد * در دست من و تو دست دست من و تست .
هاتف .
دست دست تست خواهى جنگ و خواهى آشتى .
دست دكاندار ، دستفروشنده ، دست كاسب تلخ است . هر متاعيرا كه فروشنده براى خريدار انتخاب كند مشترى غير آن را بهتر گمان برد .
دستدهنده زيردست نشود . رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود .
دست راست از چپ نشناختن ، ندانستن . تمثل : چون عراقى كه دست راست خود از چپ نداند . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : دست چپ از راست . . . ، شود .
دست راست بدست چپ محتاج نشود . ( الهى . . . ) رجوع به : خدا اين چشم را . . . ، شود .