ز نور راى تو روشنشده است روى سپهر * و گرنه كى رودى آفتاب جز بعصا .
انورى .
دست بكيسه عشق بدروازه . عاشق دروغين آنگاه كه ببذل مالى در راه معشوقه ناگزير شود عشق را فراموش كند .
دست بيچاره چون بجان نرسد * چاره جز پيرهن دريدن نيست .
سعدى .
دست بىهنر كفچهء گدائيست . رجوع به : اندر جهان چو بيهنرى . . . ، شود .
دست پاك از انگبين نيالايد . تمثل :
هركه رغبت كند در اين معنى * دل ببايد كه پاك بزدايد
زانكه چون دست پاك باشد سخت * همى از انگبين نيالايد .
ناصر خسرو .
دست پيش بدل ندارد . تمثل :
زبان دهر را به زين مثل نيست * كه گويد دست پيشين را بدل نيست .
جامى .
نظير : دست پيش زوال ندارد . و رجوع به : پيش از آنكه دشمن . . . ، شود .
دست پيش را گرفته است . در صورتى كه خود جابر و جافى است حريف مظلوم و ستمديدهء خود را ستمگر و جفاكار مينمايد .
دست پيش زوال ندارد . جامع التمثيل :
چو بينى بآورد كس هم نبرد * نبايد كه گردد ترا روى زرد
تو پيروزى ار پيشدستى كنى * سرت پست گردد چو سستى كنى .
فردوسى .
نظير : دست پيش بدل ندارد . دست دست پيشدستان است . رجوع به : پيش از آنكه دشمن . . . ، شود .
دستت چرب است بمال بسرت . من يا او محتاج دستگيرى و اعانت تو نيستيم و تو خود به يارى ديگران محتاجترى . رجوع به : اگر بابا بيلزنى . . . ، شود .
دستت چو نميرسد به بىبى * درياب كنيز مطبخى را .
نظير : يركب الصعب من لا ذلول له .
دستت چو نميرسد به كوكو * خشكه پلو را فرو كو .
دستت چو نميرسد به كوكو خشكه پلو را فرو كو . رجوع به : فقرهء قبل شود .
دست تصرف قويست . قاعدهاى از فقه است كه گويد تصرف از مالكيت حكايت كند تا آنگاه كه خلاف آن ظاهر شود .
دستتنگى سختتر از جاى تنگى است . رجوع به : غم فرزند و نان . . . ، شود .
دست تهى روى سياه . نظير : الفقر سواد الوجه فى الدارين . رجوع به : غم فرزند و نان . . . ، شود .
دست چپ از راست نشناختن ( يا ) شناختن . تميز نيك از بد و خير از شر نكردن ، يا كردن .
تمثل :
تو دست چپ در اين معنى ز دست راست نشناسى * كنون با اين خرى خواهى كه اسرار خدا يا بى .
سنائى .
كسى كه دست چپ از دست راست داند باز * به اختيار ز مقصود خود نماند باز .
خلاق المعانى .