دست برانكيش نميرسد . مزاحى نزديك بدشنام است كه بجاى دست بدامنش نميرسد گويند .
رانكى قسمتى از ساز اسب باشد كه بر دوران افتد .
دست برآوردن . در اين شعر بمعنى دست نمودن و يا معنى لغوى هر دو تواند بود .
پيكان تير غمزهء تو بر دل من است * گر نيست باورت ز من اكنون بيار دست .
كمال اسمعيل .
رجوع به : دست نمودن ، شود .
دست بر دامن هركس كه زدم رسوا بود * ( . . . كوه با آن عظمت آنطرفش صحرا بود )
دست بر دست سودن ، سائيدن ، ماليدن . به علامت تأسف دستهاى خود را بر يكديگر سودن .
بحسرت من بسايم دست بر دست * كه چيزى نيستم جز باد در دست .
ويس و رامين .
دست بردن از . . . گرو بردن از او .
برداست در هواى گلستان عارضش * چشمم بگاه گريه ز ابر بهار دست .
ابن يمين .
دست بر رگ كسى نهادن . بچاپلوسى كسى را مطيع اراده و خواهش خود كردن . تمثل :
باد تخت و ملك در سر برادر ما شده بود . . . و نيز كسانى كه دست بر رگ وى نهاده بودند و دست يافته نخواستند كه كار ملك بدست مستحق افتد . ابو الفضل بيهقى . يك چندى ميدان خالى يافتند و دست بر رگ وزيرى عاجز نهادند . ابو الفضل بيهقى .
ما را كه دست بر رگ صد دل نهادهايم * دل بستهاى بزلف و رگ جان گشادهاى .
مجير بيلقانى .
نظير : چمش را بدست آوردن .
دست بر گل و گوش كسى كشيدن . نوازش كردن . تمثل :
دست كشم بر گل و بر گوش او * تا بپرد از سر او هوش او .
جلال الممالك .
دست بر سر و روى ( يا ) بر سر و گوش كسى كشيدن . نوازش كردن .
دست برهم زند طبيب ظريف * چون خرف بيند اوفتاده حريف .
سعدى .
دست به زير سنگ كسى داشتن . مثال :
گفتى دل خود بر تو نهادم يعنى * دست تو به زير سنگ من خواهد بود .
رفيع الدين لنبانى .
سنگ بر دل بندم اندر عشق آن زرين كمر * زانكه همواره به زير سنگ او دست من است .
معزى .
دست بسته . بىقوت و وسيله . مثال :
بىراى تو عقل بسته دستيست * بىعشق تو جان شكسته پائيست .
عمادى شهريارى .
دست بسرش كردن . رجوع به : پى نخود سياه فرستادن ، شود .
دست بسفره مشت به پيشانى . در همان وقت كه متمتع از نعمت منعميست با او آشكارا عداوت مىورزد . رجوع به : دست در كاسه . . . ، شود .
دست بشما باشد . اميد است كه روزى بيوكانى شما را نيز به بينيم .
دست بعصا راه رفتن . نهايت حازم و محتاط بودن . تمثل :