تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 805

مساهمون:

ص٨٠٥
نگهدار بر خويشتن آبروى * مكن با فرومايه هرگز جدل كه چون عاجز آيد برنجاندت * چنان كه بود نزد عامه مثل كه تا جان بكوشد بجنگ اندرون * چو دستارش آشفته گرديد كل .
ناصر خسرو . رجوع به : كل كه سر برهنه شد تا جان بكوشد . شود . دست افشاندن . رجوع به : آستين افشاندن شود . دست ( يا ) دستى از آستين بيرون آوردن . با قوتى از قوت خويش برتر بدعوى يا عمل ، برابرى خواستن . نظير : دستى از قنداقه برآوردن .
من كيم صائب كه دست از آستين بيرون كنم * در بيابانى كه ناخن ميگذارد شيرها .
صائب . دست از من ، بركت از خدا . دعائيست كه پيشه‌وران در آغاز كارى ، گويند . دست از جان شستن . براى مقصودى بمرگ خويش تن دادن . مثال :
هر كه دست از جان بشويد هرچه در دل دارد بگويد .
سعدى .
دست باشد برادر و خواهر * آن چپ دختران و راست پسر .
سنائى . تعبير و گزارهء رؤياى مطلق دست برادر و دست چپ تنها دختران و دست راست تنها پسر باشد .
دست بالاى دست بسيار است * ( در جهان پيل مست بسيار است . )
نظير :
كاردانى بكشورى نبود * كه از آن كاردانترى نبود .
امير خسرو دهلوى .
فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ .
قرآن كريم . سورهء 12 . آيهء 76 . دست ببر زدن . دست بربر زدن . خود را مصمم نمودن .
دانا چو بگفتمش من اين دست ببر زد * صد رحمت امروز بدان دست و بدان بر .
ناصر خسرو . دست بچهء يتيم دراز است . مزاحيست كه مهمان كند در موقعى كه ميزبان نزل را به ميهمان نزديكتر كند . دست بدامنش نميرسد . بواسطهء كبر و عجبى از مقام و جاهى ، كمتر او را توان ديد . دست بدامن كسى شدن . به او التجا كردن . دست بدست سپرده است . رجوع به : از مكافات عمل غافل مشو ، شود . دست بدست كردن : تعلل و تسامح ورزيدن . دست بدست ماليدن . دفع الوقت كردن . پشيمان شدن .
اكنون كه نيامد بكفت مال و شدت عمر * اى بيخرد اين دست بدان دست همى مال .
ناصر خسرو . دست بدندان گزيدن . پشيمان شدن .
حذر كن ز آنچه دشمن گويد آن كن * كه بر دندان گزى دست تغابن .
سعدى . دست بدهن . بىچيز . نيازمند . نظير : گنجشك روزى . يوم جديد رزق جديد . كردى خوردى . گلوبنده .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 805 | على اكبر دهخدا