نگهدار بر خويشتن آبروى * مكن با فرومايه هرگز جدل
كه چون عاجز آيد برنجاندت * چنان كه بود نزد عامه مثل
كه تا جان بكوشد بجنگ اندرون * چو دستارش آشفته گرديد كل .
ناصر خسرو .
رجوع به : كل كه سر برهنه شد تا جان بكوشد . شود .
دست افشاندن . رجوع به : آستين افشاندن شود .
دست ( يا ) دستى از آستين بيرون آوردن . با قوتى از قوت خويش برتر بدعوى يا عمل ، برابرى خواستن . نظير : دستى از قنداقه برآوردن .
من كيم صائب كه دست از آستين بيرون كنم * در بيابانى كه ناخن ميگذارد شيرها .
صائب .
دست از من ، بركت از خدا . دعائيست كه پيشهوران در آغاز كارى ، گويند .
دست از جان شستن . براى مقصودى بمرگ خويش تن دادن .
مثال :
هر كه دست از جان بشويد هرچه در دل دارد بگويد .
سعدى .
دست باشد برادر و خواهر * آن چپ دختران و راست پسر .
سنائى .
تعبير و گزارهء رؤياى مطلق دست برادر و دست چپ تنها دختران و دست راست تنها پسر باشد .
دست بالاى دست بسيار است * ( در جهان پيل مست بسيار است . )
نظير :
كاردانى بكشورى نبود * كه از آن كاردانترى نبود .
امير خسرو دهلوى .
فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ .
قرآن كريم . سورهء 12 . آيهء 76 .
دست ببر زدن . دست بربر زدن . خود را مصمم نمودن .
دانا چو بگفتمش من اين دست ببر زد * صد رحمت امروز بدان دست و بدان بر .
ناصر خسرو .
دست بچهء يتيم دراز است . مزاحيست كه مهمان كند در موقعى كه ميزبان نزل را به ميهمان نزديكتر كند .
دست بدامنش نميرسد . بواسطهء كبر و عجبى از مقام و جاهى ، كمتر او را توان ديد .
دست بدامن كسى شدن . به او التجا كردن .
دست بدست سپرده است . رجوع به : از مكافات عمل غافل مشو ، شود .
دست بدست كردن : تعلل و تسامح ورزيدن .
دست بدست ماليدن . دفع الوقت كردن . پشيمان شدن .
اكنون كه نيامد بكفت مال و شدت عمر * اى بيخرد اين دست بدان دست همى مال .
ناصر خسرو .
دست بدندان گزيدن . پشيمان شدن .
حذر كن ز آنچه دشمن گويد آن كن * كه بر دندان گزى دست تغابن .
سعدى .
دست بدهن . بىچيز . نيازمند . نظير : گنجشك روزى . يوم جديد رزق جديد .
كردى خوردى . گلوبنده .