سيد نصر اللّه تقوى .
دريغ از يك هل پوچ . هل هيل است كه قافلهء صغار باشد و پوچ كاواك و ميانتهى است .
و معنى آنكه هيچ چيز ندارد .
دريغست ايران كه ويران شود * كنام پلنگان و شيران شود
همه جاى جنگى سواران بدى * نشستنگه شهرياران بدى
( . . . كنون جاى سختى و جاى بلاست * نشستنگه تيز چنگ اژدهاست . )
فردوسى .
دريغ سود ندارد چو رفت كار از دست * ( علاج واقعه قبل از وقوع بايد كرد . . . )
رجوع به : علاج واقعه . . . ، شود .
درىكش نيارى دگر ره گشود * مياز از پى بستنش دست زود .
حضرت اديب .
دريكه ندارى دربان چكنى . از جامع التمثيل .
در يكى تن يكى دل از دو به است * ( كشوريرا دو پادشا فره است . . . )
سنائى .
در يكى حال مستحيل بود * اجتماع وجود مختلفين .
سنائى .
درى نبست زمانه كه ديگرى نگشاد * ( از آنزمان كه فكندند چرخ را بنياد . . . )
رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود .
دزد آمد هيچ چيز نبرد . بعد از بيم و هراس از تصور توجه ضررى يا گمكردن چيزى با تحقيق و حساب معلوم شد كه تصورى نابجا و خطا بوده است .
دزدان ز برهنگان گريزند * ( خود دزدان با تو چون ستيزند . . . )
خاقانى .
دزد از خانهء مفلس خجل آيد بيرون * ( عشقت آمد پى دل بردن و در سينه نيافت . . . )
دزد اگر خرقهء زاهد ببرد مغبون است .
دزد بازار آشفته مىخواهد . نظير : من فرص اللص ضجة السوق . رجوع به :
آب را گلآلود . . . ، شود .
دزد باش و مرد باش . مروت و جوانمردى در دزدى نيز ستوده است .
دزد بدزد مىزند خدا خندهاش ميگيرد .
دزد بدزد مىزند واى بدزد آخرى .
دزد چون شحنه شود امن كند عالم را * ( مىكند كار خرد نفس چو گرديد مطيع . . . )
صائب .
نظير :
چو چيز خويش در دزدان سپارى * از ايشان بيش يا بى استوارى .
ويس و رامين .
دزد حاضر و بز حاضر . نظير : طرفين دعوى رويا رويند و حقيقت زود پيدا شود .
ناوردهاى برون چو منى در هزار قرن * اينك تو ايدرى فلكا و من ايدرم .
ابو الحسن ابن ناصر علوى .
دزد دانا ميكشد اول چراغ خانه را . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند .
دزد دزد را ميشناسد و ولى ولى را . گج .