دل هر ذره را كه بشكافى * آفتابيش در ميان بينى .
هاتف .
در هيچكس به چشم حقارت نظر مكن * تا در تو هم بديدهء تحقير ننگرند .
( . . . زيرا كه هركه هست ز درويش و پادشاه * چون نيك بنگرى ز يكى اصل و گوهرند
تفصيل پس ميانهء اين هر دو جنس چيست * در خورد و خواب چون همه باهم برابرند . )
خواجه عبد اللّه انصارى رجوع به : در دايره هيچ . . . ، و رجوع به : الناس من جهة التمثال . . . ، شود .
دريا به دهان سگ نجس كى گردد ؟
تمثل :
كى شود خورشيد از پف منطمس * كى شود دريا بپوز سگ نجس .
مولوى .
درياب ضعيفان را در وقت توانائى * ( دائم گل اين بستان شاداب نميماند . . . )
حافظ .
درياب كنونكه نعمتت هست بدست * كين نعمت و ملك ميرود دست بدست .
سعدى . نظير :
در طبع جهان اگر وفائى بودى * نوبت به تو خود نيامدى از دگران .
خيام .
بنوبتند ملوك اندر اين سپنج سراى * كنونكه نوبت تست اى ملك بعدل گراى .
سعدى .
هركسى پنج روزه نوبت اوست .
دريا بوجود خويش موجى دارد * خس پندارد كه اين كشاكش با اوست .
واعظ قزوينى .
دريا درنهد در قعر و خاشاك آورد بر سر . * ( مرا مدح تو بر جان و از آن ديگران بر لب
كه . . . )
مختارى .
دريا را به ساغر تهى نتوان كرد . تمثل :
بگرستم زار پيش آن كام و هوا * گفتا مگرى پند همى داد مرا
پنداشت مگر كاب نماند فردا * نتوان كردن تهى بساغر دريا .
فرخى .
دريا را بكيل پيمودن نتوان .
شبيه :
نشايد باد را دربر گرفتن * نه دريا را بمشتى برگرفتن .
ويس و رامين .
دريا هرگز نبود بىنهنگ . * ( مردم روزى نبود بىحسود . . . )
مسعود سعد .
در يتيم را همه كس مشترى بود * ( او گوهر است گو صدفش در ميان مباش . . . )
سعدى .
دريده درفش و نگونسار كوش . * ( بشد خسته از جنگ فرفوريوس . . . )
فردوسى .
دريده سليح و گسسته كمر . * ( شكستهدل و دست و بر خاك سر . . . )
فردوسى .
دريغا كه بيما بسى روزگار * برويد گل و بشكفد نوبهار .
سعدى .
دريغ از راه دور و رنج بسيار * ( بگو خواهر بغم گشتم گرفتار . . . )
نقل از شبيه على اكبر عليه السلام .
دريغ از لفظ نغز و شعر نيكو * يباد خط مشكين ، قد شمشاد
گشائى عقد لفظ از گردن عقل * كنى خلخال ساق سرو نوشاد .
آقاى حاج