دروغى كه حالى دلت خوش كند * به از راستى كت مشوش كند .
رجوع به :
دروغ مصلحتآميز . . . ، شود .
درون خانهء خود هر گدا شهنشهاهيست * قدم برون منه از حد خويش و سلطان باش .
صائب .
رجوع به : هركس به شهر خود . . . ، شود .
درون ديده اگر نيم موست بسيار است . * ( فراق دوست اگر اندك است اندك نيست . . .
صائب .
درون فروماندگان شاد كن * ز روز فروماندگى ياد كن .
سعدى .
درويش از ده رانده دعوى كدخدائى كند . تمثل :
يكى آنكه گفتى كشم شاه را * سپارم به تو كشور و گاه را
يكى داستان زد برين مرد مه * كه درويشرا چون برانى ز ده
نگويد كه جز مهتر ده بدم * همه بنده بودند و من مه بدم .
فردوسى .
رجوع به : اندر همه دهجوى نه ما را . . . ، شود .
درويش در كاروان ايمن است . نظير :
از پى كاروان تهىدستان * شاد و ايمن روند چون مستان
اوحدى .
بود سوداگرى توانائى * هم سفر با حكيم دانائى
از قضا كردشان كسى آگاه * كز كمين بستهاند دزدان راه
خواجه گفت آه اگر مرا دانند * آنچه دارم تمام بستانند
گفت داناى روزگار كه آه * گر ندانندم اين گروه تباه .
مكتبى .
و رجوع به : آسوده كسى . . . ، شود .
درويش را توشه از بوسه به * ( مرا بوسه گفتم به تصحيف ده
كه . . . )
سعدى . رجوع به : از بارك اللّه . . . ، شود .
درويش را كه ملك قناعت مسلم است * درويش نام دارد و سلطان عالم است .
ناصر بخارى . رجوع به : آسوده كسى . . . ، شود .
درويش صفت باش و كلاه تترىدار . * ( حاجت بكلاه و برى داشتنت نيست . . . ، )
سعدى . رجوع به : اهل نگردد بعمامه . . . ، شود .
درويش موميائى هى ميگوئى و نميائى .
درويشم و گدا و برابر نميكنم * پشمينكلاه خويش به صد تاج خسروى .
حافظ .
درويش هر كجا كه شب آيد سراى اوست . * ( آن را كه جاى نيست همه شهر جاى اوست . . . )
سعدى . در جاى ديگر مىفرمايد :
شب هر توانگرى بسرائى همى رود * درويش . . . الخ .