تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 801

مساهمون:

ص٨٠١
الخ . نظير : الفقير قوته ما وجد و لباسه ما ستر و مسكنه حيث نزل . حصين نسفى . ار كشف المحجوب درويشى بقلت مال نيست بل بكثرت شهواتست . كيمياى سعادت ؟ درويشى پيرى جوانان است و بيمارى تندرستان . مرزبان‌نامه . درويشى دلخوشى . رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .
درهاى حكمتند حكيمان روزگار * وينها كه چون خرند همه از پس درند .
كسائى مروزى . درهء بىداد . رجوع به : چاه بىداد . . . ، شود . درهء پاك نگذاشته است . روباهى از درد شكم بطبيب شكايت برد طبيب گفت از خاك آن دره كه ملوث نكرده باشى خور . روباه تأملى كرده گفت اگر دارو منحصر است مرگ من ناگزير باشد چه درهء پاك بجاى نمانده‌ام .
در هرچه كنى آب بدان رنگ بود . * ( در چشم توام سخن به نيرنگ بود چون با دهن آيم سخنم تنك بود * وين هم ز لطافت سخن باشد از آنك . . . )
در هر زيانى زير كيست . نظير : هر ضررى عقلى زياده مىكند . در هر سرى سريست . نظير :
در هيچ سرى نيست كه سرى ز خدا نيست .
حافظ .
در هركس كه زدم بى خود و لا يعقل بود . * ( گفتم از مدرسه پرسم سبب حرمت مى . . . )
مهرى . نظير : كاسهء آسمان ترك دارد .
در هركه بنگرى به همين درد مبتلا است * ( نىنى از اين ميانه تو مخصوص نيستى . . . )
ظهير . تمثل :
تنها نه من بخال لبت مبتلا شدم * در هركه بنگرى به همين درد مبتلاست .
در هفت آسمان يك ستاره ندارد . نهايت درويش است . تمثل :
اشكى دگر بديده‌ام اى ماهپاره نيست * در هفت آسمان دگرم يك ستاره نيست .
در هميشه بيك پاشنه نميگردد . نظير : هر نشيبى را فرازى هر فرازى را نشيب . رجوع به : از پى هر گريه آخر . . . ، و رجوع به : اندر پى هر خنده دوصد . . . ، شود .
در هنر بس پدر كه داد دهد * پسرش سربسر بباد دهد .
اوحدى .
در هنر كوش كه زر چيزى نيست * گنج زر پيش هنر چيزى نيست .
جامى . رجوع به : اندر جهان چو بيهنرى . . . ، شود .
در هوا چند معلق زنى و جلوه كنى * اى كبوتر نگران باش كه شاهين آمد .
حافظ .
در هوائى كه نغمه زد بلبل * چكنى زحمت فغان مگس .
ظهير فاريابى .
در هيچ سرى نيست كه سرى ز خدا نيست * ( گر مرشد ما پير مغان شد چه تفاوت . . . )
حافظ ، نظير : در هر سرى سريست .