شوخ شيخ آورد تا بازوى او * جمع كرد آن جمله پيشروى او
شيخ را گفتا بگو اى پاك جان * تا جوانمردى چه باشد در جهان
شيخ گفتا شيوخ پنهان كردنست * پيش چشم خلق ناآوردن است
اين جوابى بود بر بالاى او * قايم افتاد آنزمان بر پاى او
چون بنادانى خويش اقرار كرد * شيخ خوش شد قايم استغفار كرد .
عطار .
جوانمردى و راستى پيشه كن * همه نيكوئى اندر انديشه كن .
فردوسى .
جوان و پير هميدون چنين بوند * كاين راز خود پديد كند و آن كند نهان .
( چون گشت باغ پير نهان گشت راز او * چونانكه بود پيدا آنگه كه بد جوان آرى . . . )
مسعود سعد .
جوانيست و هزار چم و خم . جوانان آرايش را دوست گيرند . يا غنج و دلال آرند .
جوانى ز ديوى نشان است ازيرا * كه صحبت ندارد خرد با جوانى
( . . . اگر با جوانى خرد يار باشد * يكى اتفاقى بود آسمانى
جوان خردمند نزديك دانا * چو درى بود كش بزر برنشانى . )
مسعود سعد .
رجوع به : الشباب نوع من الجنون ، شود .
جوانى كجائى كه يادت بخير . * ( به پيرى رسيدم در اين كهنه دير . . . )
نظير :
دريغا جوانى دريغا جوانى .
جوانى و با ايمنى خواسته * چه خوش باشد اين هر سه آراسته .
اسدى .
جو پاى كتل سودى ندهد . از جامع التمثيل . كتل سينه و گردنهء كوه است . و معنى مثل آنكه ، حيوان را پيش از قرب زمان مشقت بايد قوى كرد . بدست آوردن دل ياران پيش از رسيدن گاه يارى خواستن ضرور باشد .
جوجه را در پاييز ميشمارند . يعنى جوجههاى بهاره تا بپائيز رسند عدهاى از آنان در چاه و چالهها افتند و عدهاى را مرغان شكارى و شغال و روباه ربايد . و مثل در نظاير اين مورد مستعمل است . نظير : گوسفند را در آغل ميشمارند .
جوجه هميشه زير سبد نميماند . كودكان تا سنى معلوم چشم و گوش بسته مانند .
جود از ابر و لاف بر رعد است . * ( بخشش از حق بهانه بر سعد است )
سنائى .
و رجوع به : النجوم حق . . . ، شود .
جود و خر را بخش نداند كرد . بسيار ناكافى و بيكاره است .
جود و منت نهى ، بود ز خرى * ( نيست منت نهنده را اجرى . . . )
مكتبى . رجوع به :
آفة السماح . . . ، شود .
جودة الكلام فى الاختصار . على عليه السلام . نيكوئى سخن در كوتاهى است . رجوع به :
آن خشت بود . . . ، شود .