تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 590

مساهمون:

ص٥٩٠
اميد جوان تا بود پير نيز * بجز مرگ اميد پيران چه چيز .
اسدى .
جوان را ره و راى گردان بود * دلش بردن از راه آسان بود .
اسدى . جوان را مفرست بزن گرفتن پير را مفرست بخر خريدن . در چشم جوان همهء زنان جميل و زيبا و براى پير هر لاشه خرى رهوار و تيزرو است . نظير : صاحب الحاجة اعمى .
جوان را هم جوان و پير را پير . * ( اگر جفتى همى گيرى جز او گير . . . )
ويس و رامين . رجوع به : زن جوان را . . . ، شود .
جوان زن چو بيند جوانى هژير * بنيكى نينديشد از شوى پير ( . . . عروس جوان گفت با پير شاه « 1 » كه موى سپيد است مار سياه . )
بدايعى بلخى . رجوع به : زن جوانرا . . . ، شود . و رجوع به : چو پيريت سيمين . . . ، شود .
جوان‌كش بود زهره و زور تن * نه بيند كسى برتر از خويشتن .
اسدى . نظير :
تو مشتى نخوردى ز مشت تو بيش * همان زان گران آيدت مشت خويش .
اسدى . و رجوع به : الشباب نوع من الجنون ، شود .
جوان كه قادر گردد درازدست شود * ( . . . امير كوته‌دست است و قادر است و جوان . )
فرخى .
جوان كى شكيبد ز جفت جوان * ( . . . بويژه كه باشد ز تخم كيان كه مرد از براى زنانست و زن * فزون‌تر ز مردش بود خواستن . )
فردوسى . رجوع به : لا رهبانية فى الاسلام ، و رجوع به : زن جوان را اگر . . . ، شود .
جوان كينه را شايد و جنگ را * كهن‌پير تدبير و فرهنگ را .
اسدى . رجوع به : آنچه در آينه . . . ، شود .
جوان گرچه بينادل و پرفسون * بود نزد پير آزمايش فزون .
اسدى . رجوع به : آنچه در آينه . . . ، شود .
جوانمرد اگر راست‌خواهى وليست * ( . . . كرم پيشهء شاه مردان عليست . )
سعدى .
جوانمرد باشى دو گيتىتر است * دو گيتى بود بر جوان مرد راست .
سعدى .
جوانمردى از كارها بهتريست * جوانمردى از خوى پيغمبريست .
عنصرى . جوانمردى شوخ پنهان كردن است . تمثل
بو سعيد مهنه در حمام بود * قايمش « 2 » كافتاد مردى خام بود
هامش
( 1 ) شاه بمعنى داماد و نو كدخداست . ( 2 ) كلمهء قايم درين شعر ظاهرا بمعنى دلاك مينمود ، ليكن چون در لغتها ذكرى و ضبطى چنين نديده بودم احتمال تصحيفى نيز ميرفت . ولى مثال ذيل تقريبا جاى شك و ترديد نميگذارد : هركه در گرماوه شود بر وى چهار چيز واجب است و ده سنت . دو واجب در عورت ، كه از ناف تا زانو از چشمها نگاهدارد ، و از دو دست قايم نگاه دارد كه بر ماسيدن از ديدن فراتر است . كيمياى سعادت .