در بر داود كز مزمار كوه آرد برقص * لوليان را كى سزد در دست مزمر داشتن .
قاآنى .
در بزم عيش يكدو قدح دركش و برو * ( . . . يعنى طمع مدار وصال مدام را . )
حافظ .
در بساط نكتهدانان خودفروشى شرط نيست * ( . . . يا سخن دانسته گو ايمرد بخرد يا خموش . )
حافظ .
در بغل شيشه و در دست قدح در بر چنگ * چشم بد دور كه بسيار بساز آمدهاى .
صائب .
در بلا بودن به از بيم بلا . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند . تمثل :
دل من ابن يمين رفت در آن طره و گفت * در بلا بهتر از آنست كه در بيم بلا .
ابن يمين دوم .
در بلا بودن به از دور از بلاست . رجوع به : مثل قبل شود .
در بهارخانه دلگير است . تمثل :
من آيم با تو تا گرگان به نخجير * كه باشد در بهاران خانه دلگير .
ويس و رامين .
شهنشه كرد با دل راى نخجير * كه باشد در بهاران خانه دلگير .
ويس و رامين .
در بهارى كه گل جمال دهد * خوش نباشد هواى صحبت خس .
ظهير :
در بهشت ار خانهء زرين بود * قيصر اكنون خود بفردوس اندر است .
ناصر خسرو .
در بيان اين سه كم جنبان لبت * از ذهاب و از ذهب وز مذهبت .
مولوى .
نظير : استر ذهبك و ذهابك و مذهبك .
در بيابان خشك و ريگ روان * تشنه را در دهان چه در چه صدف
مربى توشه كاوفتاد از پاى * بر ميان بند او چه زر چه خزف .
سعدى .
نظير :
در بيابان فقير سوخته را * شلغم پخته به كه نقرهء خام
گر همه زر جعفرى دارد * مرد بىتوشه برنگيرد كام .
سعدى .
در بيابان لنگه كفش كهنه نعمت خداست . در آنجا كه چيزها تنگياب يا ناياب باشد ناچيز نيز به چيزى است .
در بىنيازى بشمشير خوى * ( . . . بكشور بود شاه را آبروى . )
فردوسى .
در پاى پيل افكندن . مثال : كسوت و خلعت و وزارت از ناصح الدين خلع كرده در قوام الدين پوشيد و ناصح الدين را بدست او داده او را ديگر باره در پاى پيل افكندند و عذابها نمود و مالها ستد . تاريخ سلاجقهء كرمان .
در پردهء قشور توان يافتن لباب * ( ليكن هم ار بديدهء معنى نظر كنى . . . )
قاآنى .
نظير : المجاز قنطرة الحقيقه . الظاهر عنوان الباطن :
در پس هر گريه آخر خندهايست * ( . . . مرد آخر بين مبارك بندهايست . )
مولوى .