در جهان خراب پر ز ضرر * از جهالت مدان تو هيچ بتر .
سنائى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
در جهان ديوانه را دنگى بس است * ( . . . خانهء پرشيشه را سنگى بس است . )
زلالى خونسارى .
در جهان نيست كيميا جز يار * ( يار مىجويم و نمىيابم . . . )
عمادى شهريارى .
نظير :
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم * كه كيمياى سعادت رفيق بود رفيق .
حافظ .
در جهان هركس كه دارد نان مفت * مىتواند حرفهاى خوب گفت .
نظير : هركه خورد مال مفت مىتواند شعر گفت .
در جهانى كه طبع بر كار است * ديو لا حول گوى بسيار است .
سنائى .
رجوع به : اى بسا ابليس آدم . . . ، شود .
در جهانى كه عقل و ايمانست * مردن جسم زادن جانست
( . . . تن رها كن كه در جهان كهن * جان شود زنده چون بميرد تن . )
سنائى .
در جهنم عقربى هست كه از آن پناه بمار مىبرند .
نظير :
چون حال دل من ز غمت گشت تباه * آويخت در آن زلف دلآشوب سياه
زان سان كه ز آتش سقر اهل گناه * آرند بمار و كژدم از عجز پناه .
سلمان ساوجى .
بعض الشراهون من بعض . كالمستجير من الرمضاء بالنار . ان فى الشر خيارا .
در جهنم نشسته است . براى هر زيانى « بجهنم » گويد . ( يا ) ضررها و خسارتها نزد او مايهء اسف و افسوس نشود .
در جيبش را تار عنكبوت گرفته است . زمانى دراز است كه نقدى در جيب ندارد .
در چهل سالگى طنبور ميآموزد در گور استاد خواهد شد . رجوع به : اسبى را كه در چهل سالگى . . . ، شود .
در حال خصم خفته نباشى به هيچ حال * زيرا چراغ دزد بود خواب پاسبان .
در حضرت كريم تمنا چه حاجت است * ( ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست . . . )
حافظ .
نظير :
از تلخى سؤال كريمى كه واقف است * فرصت بلب گشودن سائل نميدهد .
صائب .
عرض للكريم و لا تباحت .
در حكمت و علم است جمال تن مردم * نه در حشم و اسب و جلال است و جمالست .
ناصر خسرو .
در حكم يك اقرار ز هفتاد گوابه * ( اى داده به اقبال تو اقرار همه خلق . . . )
قطران .
در حيز زمانه شتر گربهها بسيست * ( . . . گيتى نه يك طبيعت و گردون نه يك فن است . )
انورى ؟
تمثل :
دادند اشترى دو سه نواب شه مرا * شادان شدم از آنكه مرا چارپا بسيست
عقلم بطنز گفت كه انظر الى الابل * كاندر ابل عجايب صنع خدا بسيست