توانگر شود هركه خرسند گشت * گل نوبهارش برومند گشت .
فردوسى .
توانگر شد آنكس كه خرسند گشت * از او آز و تيمار دربند گشت .
فردوسى .
آنكه خرسند است اگر نيز گرسنه و برهنه است توانگر است و آنكه زيادت جوست اگر عالم همه از آن اوست درويش است . منسوب بهوشنگ از تاريخ گزيده . بدان كت داد ايزد باش خرسند . ويس و رامين . من لم يرض باللّه و بقضائهء شغل قلبه و تعب بدنه . حديث نبوى .
خدا از چنان بنده خرسند نيست * كه راضى به قسم خداوند نيست .
سعدى .
بدانچت بدادند خرسند باش * كه خرسندى از گنج ايزد عطا است .
ناصر خسرو .
خرسند باشيد تا توانگر باشيد . از قابوسنامه . خرسندى دوم توانگريست . درويشى و دلخوشى .
در اين بازارگاه پر ز طرار * همه كس دزد دان كالا نگهدار .
نظير :
چو خواهى كه چيزت ندزدند كس * جهانرا همه دزد پندار و بس .
در اين بوستان گر گدا گر شه است * جدا بهر هريك تماشاگه است .
حضرت اديب .
در اين پرصدا گنبد بانوى * سخن هرچه گوئى همان بشنوى
چو بد گفتى آزاد منشين بسى * كه روزى ترا نيز گويد كسى .
امير خسرو دهلوى رجوع به : اين جهان كوهست و فعل ما . . . ، شود .
در اين چمن كه بدل نيش مىزند گل و خارش * بلبلان چه تفاوت كند خزان و بهارش .
شاهزادهء افسر .
در اين حلقه يك رشته بيكار نيست * سر رشته بر ما پديدار نيست
( خراميدن لاجوردى سپهر * همان گرد گرديدن ماه و مهر
مپندار كز بهر بازيگرى است * سراپردهاى اينچنين سرسرى است . . . )
نظامى .
در اين دامگه شادمانى كم است . * ( كه اين منزل درد و جاى غم است . . . )
حافظ .
رجوع به : مثل بعد شود .
در اين دنيا كسى بىغم نباشد * اگر باشد بنى آدم نباشد .
نظير :
خوشدلى خواهى بهبينى بر سرچنگال شير * عافيتخواهى بيابى در بن دندان مار .
جمال الدين عبد الرزاق .
اگر غم را چو آتش دود بودى * جهان تاريك بودى جاودانه
در اين گيتى سراسر گر بگردى * خردمندى نيابى شادمانه .
شهيد بلخى .
خوشدلى در كوى عالم روى نيست * زانكه رسم خوشدلى يكموى نيست
نفس هست اينجا كه چون آتش بود * در زمانه كو دلى تا خوش بود .
عطار .
دلى بيغم كجا جويم كه در عالم نمىبينم .
سعدى .
در اين دامگه شادمانى كم است .
حافظ .
در اين دو روزه دور زندگانى * مخر تيمار و درد جاودانى .
ويس و رامين .