نظير :
خندهها در گريه پنهان و كتيم * گنج در ويرانهها جو اى كليم .
مولوى .
رجوع به : از پى هر گريه . . . ، شود .
در پوست نگنجيدن . از رسيدن بآرزوئى بسيار شاد بودن . تمثل :
ندانم از چه سبب مىنگنجد اندر پوست * مگر ز خوردن خون منش برآمد كام .
رفيع الدين لنبانى .
نظير : در پيراهن نگنجيدن ، رجوع به : با دم گرد و شكستن ، شود .
در پيراهن نگنجيدن . بسى شادمان بودن ، تمثل :
باد سحرى گذر بكويت دارد * زان بوى بنفشه را ز مويت دارد
در پيرهن غنچه نمىگنجد گل * از شادى آنكه رنگ رويت دارد .
انورى .
و رجوع به : با دم گردو شكستن ، شود .
در پيرى تو خود بگريزى از يار * ( جوانى گفت پيرى را چه تدبير
كه يار از من گريزد چون شوم پير * جوابش داد پير نغز گفتار
كه . . . ) ؟
رجوع به : نزيبد مرا با جوانان چميد ، شود .
در پيش خرد شنبه و آدينه يكيست . نظير : هر روز روز خداست .
در تاخير آفتهاست . از مجموعه مختصر امثال طبع هند . رجوع به : فى التأخير آفات ، شود
در تاريخ محابا نيست . تمثل . اما هم بايستى كه امير رضى اللّه عنه در چنين ابواب تثبت فرمودى و سخت دشوار است بر من كه بر قلم من چنين سخن ميرود و ليكن چه چاره است كه در تاريخ محابا نيست . ابو الفضل بيهقى .
در تاريكيست آب حيوان . عمادى شهريارى . رجوع به : آب حيوان درون . . . ، شود .
در تاريكى رقصيدن . نظير : تنها بقاضى رفتن .
در تاريكى مشت زدن . مثال : ملكى بىجمال و ديوانى بىمثال و رعيتى بىمال همه در تاريكى فتنه مشت ميزدند و به تحمل و احتيال بر انتظار فرج روزى بشب ميبردند . تاريخ سلاجقه كرمان .
در تناقض هشت وحدت شرط دان * وحدت موضوع و محصول و مكان
وحدت شرط و اضافه جزء و كل * قوه و فعل است در آخر زمان .
در تنگناى قافيه خورشيد خر شود . نظير : يغتفر فى الضرورة ما لا يغتفر فى غيرها .
الضرورات تبيح المحظورات .
در تنور چوبين كسى نان نپزد . تمثل :
همى پزيم همه در تنور چوبين نان * همى بريم همه جامهء تن از مهتاب .
سوزنى .
در تنورى خفته با عقل شريف * به كه با جهل خسيس اندر خيام .
ناصر خسرو .
رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . شود .