تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 777

مساهمون:

ص٧٧٧
دراز كردن قصه بهر سخن بچه كار * ( من اين غرض نتوانم شناخت هيچ ولى . . . )
فرخى .
دراز ناى شب از چشم دردمندان پرس * ( . . . تو قدر آب چه دانى كه بر لب جوئى . )
رجوع به : از تو نپرسند درازى شب . . . ، شود .
دراز نيست بيابان كه هست پايانش * ( خوش است درد كه باشد اميد درمانش . . . )
سعدى . درازى شاه خانم به پهناى ماه خانم . نظير : اين به آن در .
درآمد مرد را بخشنده دارد * ( . . . زمين تا در نبارد برنيارد . )
نظامى . در آن دلى كه طلب هست آرميدن نيست . نظيرى .
در آن دم كه گردد شكم وامخواه * گلين ديك بهتر كه زرين كلاه .
امير خسرو . رجوع به : چو ترك گرسنه . . . ، شود .
در آينهء خرد روى مردم * هم خرد چنان آينه نمايد . ( گر در دل تو خرد مينمايم * خرد است دلت جز چنين نشايد . . . )
مسعود سعد .
در ابر گرانبار پديدار بودنم * ( در چهرهء او روزبهى بود پديدار . . . )
فرخى .
در احسان كنون كه بگشايد * بو الحسن را چو تخته بند كنند .
انورى . تمثل : به اين شعر انورى را در بعض دواوين شعرا و نيز در كتب نثر بتكرار ديده‌ام ولى شواهد را ضبط نكرده‌ام در ابيات ذيل نيز اشاره‌اى به اين شعر هست :
حسن كلام انوريست اينكه مىكند * تا اين زمان حكايت احسان بو الحسن باقى بقول شاعر طوسيست در جهان * ناموس شيرمردى كاووس و تهمتن .
سلمان ساوجى .
در ادا كوش چو كنى وامى * منه از وعده پيشتر گامى ( . . . آنكه زر برده زور داند كرد * وانكه زر داده هم تواند كرد با خداوند حق درشت مگوى * زر طلب مىكند بمشت مگوى چو گزافى نگفت از او مازار * گفت چيزى كه برده‌اى بازآر )
اوحدى . در اردستان باج بشغال ميدهند . من به اين مرد چيزى نخواهم داد . شما احتياجى به او نداريد يا او درخور اين نيست كه به او رشوه دهيد .
در ايران بيزدان شناسند راه . * ( شما بت پرستيد و خورشيد و ماه . . . )
اسدى . رجوع به مزن زشت بيغاره . . . ، شود .
در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است * ( . . . خدايا منعمم گردان به درويشى و خرسندى . )
حافظ . نظير :
توانگرتر آنكس كه خرسندتر * چو والاست آنكو هنرمندتر .
اسدى .
توانگر شود هركه خشنود گشت * دل آزور خانهء دود گشت .
فردوسى .
چو خشنود باشى تن آسان شوى * وگر آز ورزى هراسان شوى .
فردوسى .