در اين زمانه رفيقى كه خالى از خلل است * صراحى مى ناب و سفينهء غزل است .
حافظ . نظير :
لنا ندماء ما نمل حديثهم * امينون مامونون غيبا و مشهدا
بلا علة تخشى و لا خوف ريبة * و لا تتقى منهم بنانا و لا يدا
فان قلت هم احياء لست بكاذب * و ان قلت هم موتى فلست مفندا .
كلثوم ابن عمرو العتابى رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود .
در اين عالم از هرچه بايستنيست * نكوتر ز فرزند شايسته نيست .
در اين گرد سواريست . تمثل :
كاندرين گرد شهسوارانند * علم او را خزانه دارانند .
اوحدى .
در اين گيتى سراسر گر بگردى * خردمندى نيابى شادمانه .
شهيد بلخى . رجوع به : در اين دنيا كسى . . . ، شود .
در اين نغز بتخانه هركس كه هست * مپندار كز بتپرستى برست
( . . . اگر من چو تو بتپرستم رواست * كه در روى تو سر صنع خداست . )
حضرت اديب .
در اين ورطه كشتى فروشد هزار * كه پيدا نشد تختهاى بر كنار .
سعدى .
در باديه تشنگان بمردند * از حله بكوفه ميرود آب .
سعدى .
در بارگاه آفتاب هيچكس خفاشرا گويد چرا مىننگرى ؟
( از قصور مايه يا از قلت سرمايه دان * گر تحاشى مىكند از خدمت تو انورى
خود تو انصافش بده . . . )
انورى .
در باغ سبز نشان دادن . به نويدهاى گزاف فريفتن .
در به تو ميگويم ديوار تو بشنو ( يا ) ديوار تو گوش كن . نظير : اياك اعنى و اسمعى يا جاره .
در به دريا بردن . تمثل :
سر خجالتم از پيش برنمىآيد * كه در چگونه به دريا برند و لعل بكان .
سعدى .
سخن بنزد سخندان ادا مكن حافظ * كه تحفه كس درو گوهر ببحر و كان نبرد .
حافظ .
در به دريا ميفرستى زر بمعدن ميبرى . رجوع به : زيره بكرمان . . . ، شود .
در بخر مهره كجا ماند و دريا بغدير * ( هركسى شعر تراشند و ليكن سوى عقل . . . )
سنائى .
رجوع به : اين الثرى و الثريا ، شود .
در برابر چو گوسفند سليم * در قفا همچو گرگ مردمخوار .
دربر خورشيد رخشان كى پديد آيد سها * در بر درياى جوشان كى پديد آيد شمر .
معزى .
رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .