تا در و دشت را چو دست كند * جوى خون آورد بجوباره
عدد مردمان بيفزايد * هر يكى را كند دو صد پاره .
كمال الدين اصفهانى .
جنگ بر نظاره آسانست . تمثل :
ز پيكار بد دل هراسان بود * بنظاره بر جنگ آسان بود .
اسدى .
مگر نشنيدى از گيتىشناسان * كه باشد بر نظاره جنگ آسان
ويس و رامين .
و رجوع به : اى برادر ما بگرداب . . . ، شود .
جنگ پدر خوار و زار است و شوم . * ( چنين گفت پيش دليران روم كه . . . )
فردوسى .
جنگ دو سر دارد . جنگ گاهى بپيروزى گاهى بشكست انجام شود . نظير : الحرب سجال .
جنگ را شمشير مىكند سودا را پول . بىسرمايه سود نتوان برد . نظير : بيمايه فطير است .
جنگ را يك تن مىكند شكست را يك تن مىخورد . تمثل :
بيك مرد گردد شكسته سپاه * هميدونش يك مرد دارد نگاه .
اسدى .
نظير : اندر لشكر مبارز يكى باشد و در جملهء طوايف محقق اندكى . از كشف المحجوب .
جنگ زرگرى . نزاع و جدال صورى و دروغين كه دو تن براى فريفتن ديگرى باهم كنند .
جنگ زرگرى ميانجى نخواهد . تمثل :
نميخواهد ميانجى جنگهاى زرگرى ورنه * نزاع از كفر و دين و سبحه و زنار بردارم .
صائب .
جنگل مولاست . جماعتى نامتناسب در يكجا گرد آمدهاند . هرج و مرجى تمام فرمانرواست . نظير : سگ صاحبش را نميشناسد . هركه خواهد گو بيا و هركه خواهد گو برو .
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه * چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند .
حافظ .
نظير :
آنان كه محيط فضل و آداب شدند * در جمع كمال شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريك نبردند برون * گفتند فسانهء و در خواب شدند .
خيام .
جنگى هرچند زورمند بود از حيلت مستغنى نگردد . منسوب به بزرجمهر .
رجوع به : الحرب خدعة ، شود .
جنهايش رفتند . به توبيخى آميخته بمزاح ، خشمش فرو نشست .
جواب ابلهان خاموشيست . تمثل :
پس جواب او سكوت است و سكون * هست با ابله سخن گفتن جنون .
مولوى .
گفت او را نيست الا درد لوت * پس جواب احمق اولىتر سكوت .
مولوى .
ور نباشد اهل اين ذكر و قنوت * پس جواب احمق السلطان سكوت .
مولوى .
پس خموشى به دهد آن را ثبوت * پس جواب احمقان آمد سكوت .
مولوى .
چون جواب احمق آمد خامشى * اين درازى سخن چون ميكشى .
مولوى .