را نيز هر وقت بيازماى و آزموده را بنا آزموده مده كه روزگار دراز بايد تا باز كسى آزموده و معتمد بدست آيد كه اندر مثل آمده است كه . . . ) قابوسنامه .
دد و مرغ و نخجير چندين هزار * نگه كن كه چون روز گشت آشكار
شونذ از برون گرسنه با نياز * چو شب شد همه سير گردند باز
نه خود هستشان طمع زى پيشهاى * ندارند جز خورد انديشه . اى
( چنين گفت كشتاسب با رهنمون * كه روزى به بيشه نگردد فزون . . . )
اسدى .
در آب مردن به كه از غوك زنهار خواستن . تمثل : بخويشاوندان كم از خويش محتاج بودن مصيبتى عظيمدان كه در آب مردن به كه از غوك زنهار خواستن ، منسوب به نوشيروان . از قابوسنامه .
نظير :
به دريا در شدن در بطن ماهى * به است از جل وزغ زنهار خواهى .
از گرسنگى مردن . به كه بنان فرومايگان سير شدن . و رجوع به : اى شكم خيره بنانى . . . ، شود .
در آب مرده بهتر كه در انتظار آبى . * ( سرم از خداى خواهم كه به پايش اندر افتد كه . . .
سعدى . )
در آتش آب جستن از نادانى است . تمثل :
بگفت اى دايه تا كى يافهگوئى * ز نادانى در آتش آبجوئى .
ويس و رامين .
در آتش بودن به از بيرون آتش است . اگر در مصيبت و رزيه اقارب و خويشاوندان ، مرد در نزد آنان باشد بر او آسانتر گذرد تا در دورى . چه گاهى كه از آنان دور است مصيبت را هرچه بزرگتر گمان برد .
درآرد طمع مرغ و ماهى ببند . * ( بدوزد شره ديدهء هوشمند . . . )
سعدى .
رجوع به : طمع آرد . . . شود .
درآرند بنياد روئين ز پاى * جوانان بشمشير و پيران براى .
سعدى .
رجوع به : آنچه در آينه . . . ، شود .
دراز است دست فلك بر بدى * همه نيكوئى كن اگر بخردى .
فردوسى .
رجوع به : بگيتى جز از دست نيكى . . . ، شود .
دراز است طومار گردون و ليك * نگارش بجز در دو تيمار نيست .
حضرت اديب .
در آز باشد دل سفله مرد * بر سفلگان تا توانى مگرد .
فردوسى .
درازتر از شعر قفانبك . اشاره بشعر امرء القيس است كه بدين مصراع شروع مىشود :
قفا نبك من ذكرى حبيب و منزل . * شعر درازتر ز قفانبك پيش او
كوته شود چو قافيهء شعر مثنوى .
فرخى .
درازدستى اين كوته آستينان بين * ( به زير دلق ملمع كمندها دارند . . . )
حافظ .
رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .