اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
دبه بىروغن نميشود . رجوع به : از دبه كسى بدى نديده . . . ، شود .
دجله بود قطرهاى از چشم كور * ( . . . پاى ملخ پر بود از دست مور . )
نظامى .
تمثل :
از بيوفا وفا بغنيمت شمار از آنك * يك قطره آب نادره باشد ز چشم كور .
ناصر خسرو .
رجوع به : از مغان مور پاى . . . ، شود .
دختر به تو ميگويم ، عروس تو بشنو . نظير : در به تو ميگويم ديوار تو گوش كن . اياك اعنى و اسمعى يا جاره .
دختر تخم ترتيزك است . دختران در مدت كوتاه بزرگ و بلند بالا شوند .
دختر چو به كف گرفت خامه * ارسال كند جواب نامه
آن نامه نشان روسياهى است * نامش چو نوشته شد گواهى است .
نظامى .
دختر خان يزد باشم دروغ بگم ؟ آنجام كه درد مكنه مگم . تمثل :
بلهجه يزديان ، دختر خان يزد باشم و دروغ بگويم ، همانجاى مرا كه درد دارد مىگويم . و شرح قصه از قطعهء ذيل روشن مىشود :
خود زنكى وقت وضع حمل بناليد * واى فلانم بناله كردى مقرون
گفت قرينش بناله لفظ كمرگوى * هيچ مگوى آنچه نيست عادت و قانون
گفت در اين حال زار پا بلب گور * گفت نيارم سخن مزور و مدهون .
مرگ به من نيز روبروى نشسته است * مىنتوانم كنم سخن كم و افزون
مدت سى سال كنجكاوى كردم * قول ارسطو و فكرهاى فلاطون
مشكل من حل نگشت با همه كوشش * بر سخن من گواست ايزد بيچون
منكه چنينم قياس كن دگرانرا * وين نه قياسى است ناپسنده و مطعون .
ميرزا ابو الحسن جلوه .
دختر دوشيزه را شوى دوشيزه بايد . شهربانو دختر يزدگرد شهريار . از قابوسنامه .
دختر سعديست سعدى نامى دخترى داشته كه بيشتر در خانهء اقوام و همسايگان بسر مىبرده و كمتر در خانهء خويش ديده ميشده است .
دختر مباد كه از پرده عيب آورد بر نژاد . * ( چنين داد پاسخ كه . . . )
فردوسى .
رجوع به : المكرمات دفن البنات ، شود .
دختر نابوده به چون ببود يا بشوى به يا بگور . از قابوسنامه . رجوع به : المكرمات دفن البنات . . . ، شود .
دختريرا كه مادرش تعريف كند براى آقادائيش خوب است . رجوع به : اگر چند فرزند . . . ، شو دخل آب روان است و خرج آسياى گردان .
دد آزموده به از مردم ناآزموده . تمثل : و بر مردم ناآزموده ايمن مباش و آزموده