تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 773

مساهمون:

ص٧٧٣
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . دانستن را كار بستن بايد . رجوع به : با علم اگر عمل نكنى . . . و رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .
دانسته به بود ز ندانسته . * ( دانست بايد اين و جز اين را نيز . . . )
ناصر خسرو .
دانش است آب زندگانى مرد * خنك آن كاب زندگانى خورد ( . . . در پى كشف اين و آن رفتن * جز بدانش كجا توان رفتن . )
اوحدى . رجوع به : آنكس كه داناتر . . . ، شود .
دانشت هست كار بستن كو * خنجرت هست صف شكستن كو .
سنائى . رجوع به : با علم اگر عمل نكنى . . . و رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .
دانش شود ز آزمايش فزون * ( من اينرا بسى كرده‌ام آزمون كه . . . )
حضرت اديب .
دانش كامل آنست كه اهل دانش پسندد * ( . . . و هنر فائق آنكه دشمن آن را اعتراف كند . )
مرزبان‌نامه .
دانش و آزادگى و دين و مروت * اين همه را خادم درم نتوان كرد . ( بر خرد خويش بر ستم نتوان كرد * خويشتن خويش را دژم نتوان كرد . . . )
عنصرى .
دانش و خواسته است نرگس و گل * كه بيكجاى نشكفند بهم هركرا دانش است خواسته نيست * هركرا خواسته است دانش كم .
ابو الحسن شهيد . رجوع به : اگر دانش به روزى . . . ، شود .
دانكه هر رنجى ز مردن پاره‌ايست * جزو مرگ از خود بران گر چاره‌ايست .
مولوى . رجوع به : خدا درد را داده . . . ، شود .
داننده دايم برامش بود * ( چنين داد پاسخ كه دانش بود كه . . . )
فردوسى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
دانه دانه است غله در انبار * ( اندك‌اندك بهم شود بسيار . . . )
سعدى . رجوع به : قطره قطره جمع گردد . . . ، شود . دانه ديدى دام نديدى . باميد نفع يا لذتى در زيان يا تعبى افتادى .
دانهء فلفل سياه و خال مه‌رويان سياه * هر دو جانسوز است اما اين كجا و آن كجا .
رجوع به : اين الثرى و الثريا ، شود .
دانى از مرغان كدامين بگسلاند نسل خويش * آنكه چو زه از برون آشيان مىافكند . ( شعر من جز در مديح او نباشد لا جرم * فرش عز از قيروان تا قيروان مىافكند . . . )
عمادى شهريارى .