دامنگير است منزل ما . * ( از كوى وفا برون نيائيم . . . )
هاتف .
دام هربار ماهى آوردى * ماهى اين بار رفت و دام ببرد .
( شد غلامى كه آب جو آرد * آب جو آمد و غلام ببرد . . . )
سعدى . نظير :
صياد نه هربار شكارى گيرد * افتد كه يكى روز پلنگش به درد .
سعدى .
دانا باشارهء ابرو كار كند نادان به زخم چوكان . گج . رجوع به : آنكس است اهل بشارت . . . ، شود .
دانا به چشم نادان حقيرتر از آن باشد كه نادان به چشم دانا . مرزباننامه .
دانا برابر نادان راست نيست . رجوع به : هل يستوى . . . ، شود .
دانا بسخنهاى خوش و خوب شود شاد * نادان بسرود و غزل و مطرب و قوال .
ناصر خسرو .
دانا بگيتى ز هر كس مه است * ( به دو گفت موبد كه دانش به است . . . )
فردوسى .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
دانا بهر كار سازد درنگ * سر اندر نيارد به پيكار تنگ .
( بجوشيدش از كار هومان جگر * يكى داستان ياد كرد از پدر
كه . . . )
فردوسى .
دانا ترا دشمن جان بود * به از دوست مردى كه نادان بود .
( دگر با خردمند مردم نشين * كه نادان نباشد بآئين و دين
كه . . . )
فردوسى .
رجوع به : آلوچو به آلو . . . ، شود .
دانا ز تو چون چرا و چون پرسد * بالات سخن نگويد اى برنا .
( اى آدمى ار تو علم ناموزى * چون مادر و چون پدر شوى رسوا
چون پست بودت قامت دانش * چون سرو چه سود مر ترا بالا . . . )
ناصر خسرو .
رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
دانا هم داند و هم پرسد نادان نه داند و نه پرسد . رجوع به : امرهم شورى . . . ، شود .
دانا هميشه قوى بود چند هوا بر او غالب نگردد . رستم بن مهر هرمزد مجوسى .
از تاريخ سيستان .
دانائى بينائى است . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
دانائى توانائى است . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
دان درشت جمع كرده است . پيش از اين منافع فراوان برده و بسود و فايدت قليل كنونى قناعت نكند .
دانستن توانستن است . تمثل :
توانا بود هركه دانا بود * ز دانش دل پير برنا بود .
فردوسى .