دارنده مباش و ز بلاها رستى . از كليله و دمنه . رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .
دار نكو مر پزشك را گه صحت * تات نكو دارد او يسقم ز درمان .
بو حنيفهء اسكافى .
رجوع به : چو به گشتى طبيب از خود . . . ، شود .
دار و پس مرگ كى كند سود . * ( گه روى در اين و گه در آن بود . . . )
نظامى .
نظير :
دارو كه پس از هلاك باشد * بر جاى حرير خاك باشد
آب از پى مرگ تشنه جستن * هم كار آيد ولى به شستن
چون مرده بود هزاردستان * چه سود ز جلوهء گلستان .
امير خسرو دهلوى .
رجوع به : علاج واقعه قبل از وقوع . . . ، شود .
دارو در تندرستى خوريد . منسوب بانوشيروان . رجوع به : علاج واقعه قبل از . . . ، شود .
دار و منبر از يك درخت است . تمثل :
ز يك پدر دو پسر نيك و بد عجب نبود * كه از درختى پيدا شده است منبر و دار .
ابو حنيفه اسكافى .
گر بد آمدت گهى اكنون نيك آيد * كز يكى چوب همى منبر و دار آيد .
ناصر خسرو .
دار و منبر پيش داشتن . بيم و اميد را در يك حال دارا بودن .
بدين دشت هم دار و هم منبر است * كه روشن جهان زير تيغ اندر است .
فردوسى .
نهادند هر دو به خوردن سرا * كه هم دار بد پيش و هم منبرا .
فردوسى .
داروى كژدم زده كشتهء كژدم بود . رجوع به : راحت كژدم زده . . . ، شود .
دارى طرب كن ندارى طلب كن . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
داستانيست كه در هر سر بازارى هست ( عشق سعدى نه حديثى است كه پنهان ماند . . . ) سعدى .
نظير : كوس رسوائى ما بر سر بازار زدند . كسى كه نميداند خواجه حافظ شيرازيست . طبل پنهان چه زنى طشت من از بام افتاد .
داشت لقمان يكى كريچهء تنگ * چون گلوگاه ناى و سينهء چنگ
بو الفضولى سئوال كرد از وى * چيست اين خانه شش بدست و سه پى
بادم سرد و چشم گريان پير * گفت : هذا لمن يموت كثير .
سنائى .
داشتم داشتم حساب نيست دارم دارم حساب است . مردمان به شأن و اعتبار رفته وقع و مكانتى ننهند و تنها توانگران بالفعل را حرمت دارند .
داشته آيد به كار ، گرچه بود زهرمار . گج . نظير : هرچه در نظرت خوار آيد نگهدار كه روزى به كار آيد .
داشتيم بچهها خوردند . رجوع به : حمام داشتيم . . . ، شود .
داغ بسرين داشتن ( يا ) داغ بسرين بودن . چون غلامان مطيع بودن . مثال :
جان نقش رخ تو برنگين دارد * دل داغ غم تو بر سرين دارد .
انورى .