باب دال .
داخل ليل و نهار شدن . نظير : سر ميان سرها آوردن .
داد آبادانى بود و بيداد ويرانى . از قابوسنامه . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
داد از خود بده تا دادخواهان را مقتدى گردى و از داد دهان مستغنى باشى .
نقل از سوانح الافكار خواجه رشيد الدين وزير غازان .
داد از خويش بده تا از داد ده مستغنى باشى . منسوب بانوشيروان . از قابوسنامه .
داد از خويشتن بده تا داورت به كار نيايد . از مرزباننامه .
داد او را قابليت شرط نيست . * ( چارهء آن دل عطاى مبدليست ؟ )
مولوى . معروف چنين است : داد حق را . . . الخ . رجوع به : اگر دانش به روزى . . . ، شود .
داد حق را قابليت شرط نيست * بلكه شرط قابليت داد اوست .
از مجموعه مختصر امثال طبع هند . رجوع به : مثل قبل و رجوع به : اگر دانش به روزى . . . . ، شود .
داد ده تا داد يا بى . رجوع به : اسكندر و ميرا و رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
دادگرى شرط جهانداريست : رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
دادن بديوانگى گرفتن بعاقلى . در وام دادن بايد پردل و شجاع بود ليكن براى وصول آن حزم و احتياط و زيركى بايد .
دادند دو گوش و يك زبانت ز آغاز * يعنى كه دو بشنو و يكى بيش مگو
( كمگوى و بجز مصلحت خويش مگو * چيزى كه نپرسند تو از پيش مگو . . . )
باباافضل .
رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .
داد و دهش گر بنا كنند بكشور * به كه حصارى كنند ز آهن و فولاد .
ملك الشعراء بهار . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
دادهء خود سپهر بستاند * ( . . . نقش الله جاودان ماند . )
سنائى .
دادى بحسن آب و ندادى بحسين * از دادن و از ندادنت داد فلك .
رجوع به : از دادن و از ندادنت . . . ، شود .
داراى مال باشد هرچند مار باشد * ( . . . گر سنگ يا سفال است گوهر نگار باشد . )
دارد زمانه شيب و فراز . * ( چنان خواست كايد بدان حصنباز
كه . . . )
فردوسى .
دارم و نميدهم ممنون هم باش . رجوع به : اليأس احدى الراحتين ، شود .
دارند عزيز بهر چشمى صد چشم . * ( بر ديده نهم ز بهر چشمش نرگس . . . )
كمال اصفهانى .
دارندگيست و برازندگى ( يا ) دارندگى و برازندگى . نظير : دارا بىشرم است .