خون از نى نيايد . تمثل :
ز بدخواهان او نايد سعادت * چو از نى خون و از پولاد چربو .
قطران .
رجوع به : چربو از پولاد . . . ، شود .
خون نخسبد ( يا ) خون ناحق نخسبد . كشنده بكيفر رسيد . تمثل :
ديده خون گشت و خون نمىخسبد * وين دلم از جنون نمىخسبد .
مولوى .
خون نخسبد درفتد در هر دلى * ميل جستجوى و كشف مشكلى
اقتضاى داورى رب دين * سر برآرد از ضمير آن و اين
كان فلان خواجه چه شد حالش چه گشت * همچنانكه جوشد از گلزار كشت
جوشش خون باشد آن واجستها * خارش دلها و بحث و ماجرا .
مولوى .
خون نخسبد بعد مرگت در قصاص * تو مگو كه ميرم و يابم خلاص
اين قصاص نقد حيلت سازيست * پيش زخم آن قصاص اين بازيست
زين لعب خوانده است دنيا را خدا * كاين جزا لعبى است پيش آن جزا
اين جزا تسكين جنگ و فتنه است * آن چو اخصاء است و اين چون ختنه است .
مولوى .
وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً .
قرآن كريم سورهء 17 . آيهء 35 . نظير : خونى خونگير شود .
خون بر در آستانه مىبين و مپرس . نظير : رنگم را ببين حالم را بپرس .
خون چشم بيوگانست آنكه در وقت صبوح * مهتران دولت اندر جام و ساغر كردهاند .
سنائى .
رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود .
خون خورى گر طلب روزى ننهاده كنى . * ( بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كنى . . . )
حافظ .
خون دل و جام مى هريك به كسى دادند . * ( . . . در دايرهء قسمت اوضاع چنين باشد . )
حافظ .
خون را به آب شويند خون را به خون نشويند . رجوع به : مثل بعد شود .
خون را با خون نشويند . سيئه را با سيئه پاداش ندهند . تمثل :
گر دانشت بمال بدست آيد * پس مال مى بدانش چون جوئى
چون ميفروشى آنچه خريدستى * خونى به خون ز بهر چه مىشوئى .
ناصر خسرو .
همى خواندم فسونى بر فسونى * همى شستم زدى خونى بخونى .
ويس و رامين .
آفت ادراك آن حال است و قال * خون به خون شستن محال است و محال .
مولوى .
بحرى است مرا ز سيل خوناب درون * وان بحر همى آيدم از ديده برون