تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 766

مساهمون:

ص٧٦٦
( . . . چو شاهى است بيدادگر از سرشت * كه باكش نيايد ز كردار زشت نش از آفرين باد و نز غم نژند * نه شرم از نكوهش نه بيم از گزند چه خواند بنام و چه راند به ننگ * ميان اندرون بس ندارد درنگ چو سايه است از ابر و چو گرمى در آب * چو مهمانى تو كه بينى بخواب چو تدبير درويش كم بوده بخت * كز انديشه خود را دهد تاج و تخت نهد گنج و سازد سراى نشست * چو ديد آنگهى باد دارد بدست . )
اسدى . خوى مردم در سفر ظاهر گردد . منسوب بهوشنگ . نقل از تاريخ گزيده .
خوى نيكو بهتر از شاهى و ملك بيكران * ( طبع دلجو خوشتر از گنج زر و كان گهر . . . )
فرخى .
خوى نيكو ترا چو شير كند * خوى بد عالم از تو سير كند . ( با همه خلق روى نيكودار * خو نكودار و روى چون خودار . . . )
سنائى .
خوى نيك همچون فرشته است پاك * خوى بد چو ديو است بىترس و باك .
اسدى .
خوى هركس از تخمه‌اش آيد ببار * ز گل بوى باشد خليدن ز خار .
اسدى . نظير :
خوى هركس از گوهر تن بود * ز گل بوى و از خار خستن بود .
اسدى . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود .
خوى هركسى در نهان و آشكار * بگردد چو گردد همى روزگار .
اسدى . خوئى كه با شير در شود با جان برآيد . نقل از قرة العيون . تمثل :
با جان مگر از بدن برآيد * خوئى كه درون شده است با شير .
رجوع به : العادة طبيعة . . . ، شود . خيابان ذرع مىكند ( يا ) خيابان گز مىكند . بىكارى و شغلى روز ميگزارد .
خياط روزگار به بالاى هيچكس * پيراهنى ندوخت كه آخر قبا نكرد .
نظير : اى نعيم لا يكدره الدهر . و رجوع به : اندر پس هر خنده . . . ، شود . خيال پلو است . طعمى خام است . اميدى بىبر و حاصل است . خيال پلو چرب ترك . آرزوئى برنيامدنى را سعه و بسط ميدهد . خيانت كار ترسناك بود . قرة العيون . نظير : الخائن خائف . چوب را كه برداشتى گربه دزد ميگريزد . و رجوع به : آن را كه حساب پاك است . . . ، شود . خيبر گير نيست . درماند و از عهده كار برنيايد . تمثل : او هم خيبرگير نيست . بزنيدش