خوش بود مردم بوقت پادشاه پارسا * ( پادشاه پارسائى و ز تو مردم شاددل )
قطران ؟
خوشبوئى دم باد هم بنشين ( يا ) بالا باد هم بنشين . ( بسيار . . . )
خوشتر آن باشد كه سر دلبران * گفته آيد در حديث ديگران .
مولوى .
خوشتر بود عروس نكوروى بىجهيز * ( گر دوست دست ميدهدت هيچگو مباش . . . )
سعدى .
خوشحال كسانى كه بهرحال خوشند . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند .
خوشخو خويش بيگانگان باشد و بدخو بيگانهء خويشان . از اقوال منسوب به لقمان .
نقل از تاريخ گزيده .
خوش خوردن شفتالو قرقر در پى است هالو . از لذات بيشتر اوقات ناتندرستى يا زيان ديگر خيزد .
خوشخوى هميشه خوش معاش است . از جامع التمثيل .
خوش دارد سبو تا نو بود آب . * ( چنان بد را مرا پيوند گوراب كه . . . )
ويس و رامين .
خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود . * ( راستى خاتم فيروزهء بو اسحاقى )
حافظ .
خوشدلى خواهى نبينى در سر چنگال شير * عافيتخواهى نيابى در بن دندان مار .
جمال الدين عبد الرزاق .
خوشدلى در كوى عالم روى نيست * زانكه رسم خوشدلى يكموى نيست
( . . . نفس هست اينجا كه چون آتش بود * در زمانه كو دلى تا خوش بود . )
عطار .
رجوع به : در اين دنيا كسى . . . ، شود .
خوشزبان باش در امان باش . از جامع التمثيل . رجوع به : زبان خوش . . . ، شود .
خوش زيد مردم بوقت پادشاه پارسا . * ( پادشاه پارسائى از تو مردم شادمان . . . )
قطران .
خوش ظاهر و بد باطن . نظير : فالوذج الجسر . فالوذج السوق . ظل سيال باطنه حرور .
پيشرو خاله پشتسر چاله .
ظاهرش چون گور كافر پرحلل * و اندرون قهر خدا عز و جل .
مولوى .
خوش فرش بوريا و گدائى و خواب امن * ( . . . كاين عيش نيست درخور اورنگ خسروى . )
حافظ . رجوع به : آسوده كسى . . . . ، شود .
خوش گرفتند حريفان سر زلف ساقى * گر فلكشان بگذارد كه قرارى گيرند .
حافظ . نظير بمزاح : خدا ساخته اگر حضرت عباس بگذارد .
خوش گلشنى است حيف كه گلچين روزگار * فرصت نميدهد كه تماشا كند كسى .
رجوع به : خوش است عمر . . . ، شود .
خوشگلها در دالان بدگلها گريه ميكنند . رجوع به : اسب تازى شده مجروح . . . ، شود .