خوش مخوراد . نفرينى است . تمثل :
تن كه ترا خار كرد چونكه نگوئى * خوش مخوراد آن عدو كه كرد مرا خوار .
ناصر خسرو .
خوش مرد آنكو بيكبار مرد . * ( الهى مرا چون سراى سپنج .
سرانجام بايد بغيرى سپرد * از اين منزلم اندكاندك مبر
كه . . . )
ابن يمين . رجوع به : سعادت رفيق . . . ، شود .
خوش ميرقصى قدمخير لاغ گيس مبارك . قدمخير از نامهائيست كه بكنيزان سياه دهند و مبارك از اسماء غلامان سياه است و لاغ در تداول عامه يكى از چند شاخ گيسوان بافته باشد .
خوش نباشد با اسيرى از اميرى دم زدن * ( . . . زشت باشد با گدائى لاف دعوى شهى . )
مغربى .
خوش نباشد جامه نيمى اطلس و نيمى پلاس . * ( در زمانه گر فتورى هست در كار من است
ورنه بس محكم نهادى ملك و ملت را اساس * جهد كن تا آن فتور از كار من بيرون شود . . . )
ظهير فاريابى .
نظير :
بر پلاس نه نيك آيد * بردوخته ز ششترى پاره .
ناصر خسرو .
خوش نباشد گرچه خوش آيد بكام خر خويد * ( از نبيد آمد پليدى جهل پيدا بر خرد
چون بود مادر پليد نايد پسر زو جز پليد * گر تو گوئى پاك و خوش است آن چگويم گويمت . . . )
ناصر خسرو .
خوشه يكسر دارد . از مجموعهء امثال مختصر طبع هند . مراد و مورد اين مثل را نميدانم .
خوشى زير دلش مىزند . نظير : لگد به بخت خود مىزند .
خوشى و عاشقى باهم نباشد . * ( بگيتى عاشقى بىغم نباشد . . . )
ويس و رامين .
خوك چون ديد بدشت اندر تازه پى شير * گرش جان بايد از آنسو نكند هيچ نگاه .
فرخى .
خوك و رياض بهشت حائض و بيت الحرم ! * ( . . . آتش موسى و دود باد مسيحا و گرد
آبله و روى خورشوره و باغ ارم . )
بدر جاجرمى .
خوگرى از عاشقى برده است . رجوع به : العادة طبيغة خامسة ، شود .
خولى بكفم به كه كلنگى به هوا . رجوع به : سركهء نقد . . . ، شود .
خون آمد ولش برد . جنگ و جدالى عظيم برخاست .
خون از بينى كسى نيامد . در امرى كه عادتا لازمهء آن خونريزى و كشتار بود زيانى جانى بكس نرسيد .
مثال :
در اين تفكر بودند كافتاب ملوك * شعاع طلعت كرد از سپهر مهد اظهار
بدار ملك درآمد بسان جد و پدر * بكام خويش رسيده ز شكر كرده شعار
از آن سپس كه جهان سربسر مر او را شد * نه آنكه گشت به خون بينى كسى افكار .
ابو حنيفه اسكافى