دل را بسرشك دمبدم مىشويم * چه فايده كان شستن خون است به خون .
سلمان ساوجى .
اى ديده پى بلاى دل مىپوئى * در آب براى دل بلا ميجوئى
خواهى كه باشك خون دل پاك كنى * سودت ندهد كه خونبخون ميشوئى .
سلمان ساوجى .
خون ريختن كار بازى نيست . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : ميتوان كشت . . . ، شود .
خون زن شوم است . كشتن زن ناخجسته باشد . اشاره :
ز پىآنكه بزن تيغ نيالائى تو * روز كوشيدن تو مرد شود يكسره زن .
قطران
خون سگ شوم است . كشتن سگكشنده را نافرخنده و بفال بد باشد .
خون سياوش بجوشآمده است . كينى كهن و ديرينه از نو بخاطرها آمده است .
سياوش به دو گفت بدرود باش * جهان تار و تو جاودان پود باش
چو از شهر و از لشگر اندر گذشت * كشانش ببردند بسته بدشت
ز گرسيوز آن خنجر آبگون * گروى ز ره بستد از بهر خون
بيفكند پيل ژيانرا به خاك * نه شرم آمدش زان سپهبد نه باك
يكى طشت بنهاد زرين برش * به خنجر جدا كرد از تن سرش
كجا آنكه فرموده بد طشت خون * گروى ز ره برد و كردش نگون
بساعت گياهى از آن خون برست * جز ايزد كه داند كه او چون برست
گيا را دهم من كنونت نشان * كه خوانى ورا خون اسياوشان .
فردوسى .
خون عاقبت جانب خون كشد . * ( بخويشان دل مردم افزون كشد
كه . . . )
امير خسرو دهلوى .
خون مهمان هرگز نريختند كرام * ( روا مدار كه خونشان بريزى از پى آن
كه . . . )
ظهير .
خون ناحق بخوابد فلانكس نميخوابد . رجوع به : پير بىخواب است ، شود .
خونش خونشرا خوردن . بسيار خشمگين شدن .
خون كسى را ( يا ) خون مردمرا به شيشه گرفتن . گران فروختن . خراج بسيار ستدن .
خون ناحق نميخوابد رجوع به : خون نخسبد ، شود .
خون نكردهام . گناهى بزرگ مرتكب نشدهام تا سزاوار اين كيفر باشم . تمثل :
قد در غمت نون كردهام بس ديده جيحون كردهام * مفكن كه نه خون كردهام خون در دل من بيش از اين .
مجير بيلقانى .
خون نكردم كه به خون جگرش داشتهام * پس چرا بىسببى خونم از او در جگر است .
مجير بيلقانى .
خونى خونگير شود . رجوع به : خون نخسبد ، شود .
خوى آنكه نشناسى و راى اوى * نهان راز و تدبير با وى مگوى .
اسدى .