رجوع به : اگر جز تو داند . . . ، شود .
خوى بد است بار گران ( يا ) خوى بد و بار گران . تمثل :
كنون ز خوى بد خويشتن گرانبار است * مثل زنند كه خوى بد است بار گران .
معزى .
هر دو را بار گران و خوى بد در گردن است * هست معروف اين مثل خوى به دو بار گران .
معزى .
خوى بد در طبيعتى كه نشست * نرود تا بوقت مرگ از دست .
سعدى .
رجوع به : العادة طبيعة . . . ، شود .
خوى بد را بهانه بسيار است . گج .
خوى به دو بار گران . رجوع به : خوى بد است بار گران ، شود .
خوى پاك باز شكارى بسيج * بمردار اندر چو كركس مپيچ .
حضرت اديب
خوى زشت ديو است و نيكو پرى * سوى زشتخوئى نگر ننگرى .
اسدى .
نظير :
خوى زشت فرجام كار اين كند * همه آفرين باز نفرين كند .
اسدى .
خويش است كه در پى شكست خويش است . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند . نظير :
الحسد فى القرابة جوهر و فى غيرهم اعراض .
خويش بد را زبان ببر بسپاس * دشمن خانگيست زو بهراس .
اوحدى .
خويش بيگانه گردد از پى ديش * خواهى آن روز مزد كمتر ديش .
منسوب برود كى . ديش ، دهش و بخشش است . رجوع به دشمن شود دوست از بهر چيز . . . ، شود .
خويشتندار باش و بى پرخاش * هيچكس را مباش عاشق غاش .
رودكى . غاش بىنهايت و عظيم باشد .
خويشى بخوشى سودا برضا . اگر راضى به اين معامله يا وصلت نيستيد كسى را بر شما بحثى نيست . نظير : اللّه ساخلاسون دعوا نميخواهد .
خويشتن بين و بتپرست يكيست * ( بىخبر زان جهان و مست يكيست
آنكه او نيست گشت هستش دان * وانكه خود ديد بتپرستش دان . . . )
سنائى .
خويشتن داشت كس از زلت همسايه نگاه ؟ * ( عارضش را گنه ذلت همسايه بسوخت . . . )
فرخى .
خويشتن را چون فريبى چون نپرهيزى ز بد * چوى نهى چون خود كنى عصيان بهانه بر قضا .
ناصر خسرو .
رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .
خويشتن را خلق مكن بر خلق * برد نو بهتر از كهن ديباست .
مسعود سعد .
خويشتن شناسانرا از ما درود دهيد . منسوب بانوشيروان . نقل از تاريخ گزيده .
رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود .
خوى گيتى اين است و كردار اين * نه مهرش بود پايدار و نه كين .