باطلست . . . ، شود .
خورشيد چه سود آن را كو را بصرى نيست * ( كرسى چكند آنكه ندارد خبر از علم . . . )
سنائى .
خورشيد دهد روشنى و مشك دهد شم * ( فضل و هنر از شيمهء محمود تو نشگفت . . . )
خورشيد را بيوز گرفتن . با شكار يا سرگرمى ديگر ، زمان را گذراندن ، روز را شب كردن . تمثل :
بر اين داستان بگذرانيم روز * كه خورشيد گيرند گردان بيوز .
فردوسى .
( اشاره : نشكفت اگر به قوت بخت تويو زبان * از قرص آفتاب دهد يوز را پنير .
ابن يمين .
نظير : نردبان به راه انداختن .
خورشيد را چون توانى نهفت . * ( يكايك بمرد گرانمايه گفت
كه . . . )
فردوسى .
رجوع به : خورشيد را به گل . . . ، شود .
خورشيد را ز راه كجا افكند غبار . * ( بازار او شكسته نگردد بقول خصم . . . )
عمادى شهريارى .
خورشيد هرچند تنها رود * سپاه شب از بيم پنهان شود .
( كه . . . )
رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود .
خورى و بپوشى ز روى خرد * از آن به كه بينى كه دشمن برد .
اسدى .
رجوع به : بخور هرچه دارى . . . ، شود .
خوشا آنكس كه بارش كمترك بى * ( شب تار و بيابان ، دور منزل . . . )
باباطاهر .
رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .
خوشا به حال كسانى كه مردند و آواز ترا نشنيدند .
خوشا چاهى كه آب از خود برآرد . نظير : خوش آن چاهى كه آبش خود بجوشد .
خوشا رنجا كه نفزايد ملالا . * ( اگرچه من ز عشقت رنجه گشتم . . . )
عنصرى .
خوشامدگويرا بر خود مده راه .
خوشامد هركرا گفتى خوش آمد . جامع التمثيل .
خوش آنجاست گيتى كه دلرا هواست * ( دل آنجا گرايد كه كامش رواست . . . )
اسدى .
خوش آن چاهى كه آب از خود برآرد .
خوش آن را كه او بركشد پايگاه * ترا پيش يزدان بزرگست جاه . . . )
فردوسى . ى .
خوش آنكه غمى دارد و بتواند گفت * ( . . . غم از دل خود بگفت بتواند رفت
اين تازه گلى نگر كه ما را بشكفت * نه رنگ توان نمود و نى بوى نهفت . )
عين القضاة همدانى .
رجوع به : آن را چه غمى بود كه . . . ، شود .