تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 754

مساهمون:

ص٧٥٤
خود بيالايد همه گاوان ده را ريخنى . * ( از بدان پر شد جهان و هر بدى زينقوم خاست . . . )
حضرت اديب . رجوع به : آلوچو به آلو . . . ، شود . خودبين خداى بين نبود . از جامع التمثيل . تمثل :
بزرگان نكردند در خود نگاه * خدا بينى از خويشتن بين مخواه .
سعدى .
هيچ خودبين خداىبين نبود * مرد خودديده مرد دين نبود .
سنائى . رجوع به : از توضع بزرگوار شوى . . . ، شود .
خود پديد است در جهان بارى * كار هر مرد و مرد هر كارى .
از قرة العيون . و شعر از سنائى است و بجملهء « كه پديد است . . . » شروع مىشود . خودپسند پسند خلق نيست . رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود . خودپسند خداپسند نبود . از جامع التمثيل رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود . خودپسندى جان من برهان نادانى بود . نقل از مجموعهء مختصر امثال طبع هند . رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود . خودت را خسته ببين رفيقت را مرده . اگر از معاشرت من سير آمده‌اى من نيز مجالست ترا سخت ناپسند دارم .
خود تو اگر مرد مردى از ره دانش * خويشتن خويش را بياب چو مردان . ( اصل همه چيزها توئى تو بتحقيق * پيك نظر دور تر برى چو ز كيوان . . . )
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . رجوع به : افحسبتم . . . ، شود .
خود جوز ز مغز جوز به كودك را . * ( با مرد مجاز بين حقيقت مگذار . . . )
واعظ قزوينى .
خود چه آموزد بجز كژى كس از اهريمنى . * ( ساده فطرت كودكان و اهرمن آموزگار . . . )
حضرت اديب .
خودخواه را نگنجد در دل هواى ديدار * ( . . . سوداى او چو دارى از خود رهيد بايد . )
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
خود خور و خود ده ، كجا نبود پشيمان * هركه بداد و بخورد از آنچه كه بلفخت ( با خرد ( و ) مند بيوفا بود اين بخت * خويشتن خويش را بكوش تو يك لخت . . . )
رودكى . رجوع به : بخور هرچه دارى . . . ، شود . خود را به آب و آتش زدن . براى نيل به مقصود و آرزوئى به همه وسائل حتى وسيله‌هاى پرخطر و هول دست بردن . مثال :
كجا ديوانه‌اى باشد بهر باب * كه نز آتش بپرهيزد نه از آب .
ويس و رامين .
چو آب و آتش روى ترا مشاهده كرد * دلم ز عشق تو خود را بر آب و آذر زد .
سلمان ساوجى .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 754 | على اكبر دهخدا