اختلافى كه هست در نام است * ورنه سى روز بىگمان ماهى است .
ابن يمين .
خواسته ايزد بخوردى بلاش ماش ! در مجمع الامثال ، ميدانى ذيل مثل ، اخذه با بدح و دبيدح ، مينويسد : حكى الاصمعى ان الحجاج قال لجبلة قل لفلان اكلت مال اللّه با بدح و دبيدح فقال له جبله خواستهء ايزد بخوردى بلاش ماش . از اين ترجمه كه جبله كرده است ظاهرا چنين مينمايد كه معادل تعبير مثلى ابدح و دبيدح عرب در فارسى لاش ماش باشد .
در فرهنگها اين تركيب پيدا نشد لكن صاحب برهان ميگويد « لاش در زبان مرغزى بمعنى تاخت و تاراج و غارت باشد و بمعنى ضايع و زبون و فرومايه و بىاعتبار نيز گفتهاند و بمعنى هيچ و چيزى اندك و كوچك نيز آمده است » و شواهدى كه اين بنده در استعمال لاش به نظر دارد ذيلا مينگارد باشد كه ارباب تتبع را اعانتى دهد .
صد كارگاه ششتر كرده است باغ لاش * صد كارگاه تبت كرده است دشت طى .
منوچهرى .
كسى كه راست نبود اين ستانه را چو الف * بپيش خدمت سلطان ميان ببست چو لاش .
سنائى .
دير نپايد كه كند گشت چرخ * اينهمه را يكسره ناچيز و لاش .
ناصر خسرو .
مركب شهريار هم نتوان * بهر خرجى خود فروخت بلاش .
ابن يمين .
و شعر ذيل نيز از سنائى يا اوحدى است .
غارت اندر زر و قماش افتد * آنچه ارزندهتر بلاش افتد .
در شعر اخير كلمهء لاش ممكن است همان معنى زبان مرغزى را بدهد و در شعر سنائى ظاهرا با هيچيك از معانى مضبوطه برهان وفق . ندارد . نظير :
هرچه بدهر آدمى است و پرى * نيست مگر بهر پرستشگرى
اى ببطالت چو فرومايگان * چند خورى نعمت حق رايگان
وحش و طيورى كه چرا خوار كرد * سر بگه خورد نگونسار كرد
قطرهء آبى نخورد ماكيان * تا نكند روى سوى آسمان .
امير خسرو دهلوى .
خوانا بيناست . نظير : بيسواد كور است . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود .
خوان بزرگان اگرچه لذيذ است خردهء انبان خود لذيذتر .
رجوع به : كهن جامهء . . . ، شود .
خوان درويش بشيرينى و چربى بخورند * ( . . . سعديا چربزبانى كن و شيرين سخنى . )
سعدى .
خواهان كسى باش كه خواهان تو باشد . رجوع به : براى كسى بمير كه . . . ، شود .
خواهرانم مادرانم شب گذشت * زانوها از سرگذشت .
خواهر شوهر عقرب زير فرش است .
خواهى قلمت بچرخ سايد * بيدود چراغ برنيايد