( . . . تاك از پى غوره ميدهد مل * شاخ از پس سبزه ميدهد گل
كانى كه كنى ز بهر گوهر * سنگت دهد اول آنگهى زر
چون باز زنى ز نيشكر بند * خس در دهن آيد اول از قند .
امير خسرو .
نظير : نابرده رنج گنج ميسر نميشود . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
خواهى كه بكس دل ندهى ديده ببند . * ( در چشم من آمد آن سهى سرو بلند
بربود دلم ز دست و در پاى افكند * اين ديدهء شوخ ميكشد دل بكمند . . . )
رجوع به : اگر چشمان نكردى . . . ، شود .
خواهى كه ران گور خورى راه شير رو * خواهى كه گنج زر سپرى دنب مارگير .
سنائى .
رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، شود .
خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو .
خوب از آب بيرون آمدن . ( يا ) خوب از آب بيرون نيامدن . تمثل :
ترسمش از بس شده زار و زبون * خوب از اين آب نيايد برون .
جلال الممالك .
خوبتر بر چهرهء قدرت نمايد خال زهد * كسوت عفت به قدر كامكارى خوشتر است .
( زهد و عفت كز صفات عاشقان صادق است * با فقيرى خوش بود با شهريارى خوشتر است . . . )
ابن يمين .
خوبرخى هرچه كنى كردهاى . * جر بزنى جز نزنى بردهاى . )
جلال الممالك .
رجوع به : جر بزنى . . . ، شود .
خوبرو را چه حاجت ماهو .
شيخ آذرى ، ماهو زيب و زينت باشد . رجوع به : حاجت مشاطه نيست . . . ، شود .
خوبرويان چو رخ نمىپوشند * عاشقان در طلب نميكوشند .
( . . . يافت عنقا ز عزلت و دورى * قاف تا قاف نام مستورى
تا تو اندر ميان انبوهى * روز و شب در عذاب و اندوهى
ماه يك شب كه در بر او بستند * مردم او را ز بامها جستند . )
اوحدى .
خوبرويانرا عهد با روى كى بود درخور . * ( خوبروئى و . . . )
مسعود سعد .
نظير : آرى بعهد ساده رخان اعتبار نيست . رجوع به : هزار وعدهء خوبان . . . ، شود .
خوبرويان گشادهرو باشند * ( . . . تو كه رو بستهاى مگر زشتى . . . )
نظير :
ترك الخداع من كشف القناع * ذكر نى فوك حمارى اهلى .
ليت النقاب على النساء محرم * كيلا تعر قبيحة انسانا .