خود مىزند و خود فرياد مىكند . نظير : ضربنى و بكى سبقنى و اشتكى .
رجوع به : تو شكستى جام . . . ، شود .
خود ناگرفته پند مده پند ديگران * پيكان بتير جا كند آنگاه بر نشان .
خود نشنيدى مگر كه مايهء عشرت * طلعت زيبا بود نه خلعت ديبا .
قاآنى .
خود نگاه مىتوان داشت يا بنه را . ( اما بنه گرانست كه ايشانرا ممكن نگردد آن را از خويشتن جدا كردن و بى او زندگانى نتوانند كرد و بدان درمانند كه . . . ) ابو الفضل بيهقى .
خودنمائى لازم نودولتان افتاده است * خون چو گردد مشك ناچار است غمازى كند .
صائب .
خور از پرده با تيغ آيد برون * كه نظم جهان است تيغ اندرون
( . . . از آن كوهرا هست چندين شكوه * كه با تيغ از خاك بررست كوه . )
حضرت اديب . رجوع به :
عروسى ملك كسى . . . ، شود .
خور اندك فزون كند حلمت * خور بسيار كم كند علمت .
سنائى . رجوع به :
از گلوبنده خواجگى . . . ، شود .
خور اول بكهساران برآيد * ( ز عشقت سرفرازان كاميابند
كه . . . )
باباطاهر .
خورد گاو نادان ز پهلوى خويش * ( نباشى بس ايمن ببازوى خويش . . . )
فردوسى .
خوردن باده گر شود ناچار * كوش تا نگذرد حريف از چار
ساقئى نغز و مطربى خوشگوى * خادمى چست و صاحبى خوشخوى
تا زر و سيم و نقل دارى و مى * منه از جاى خويش بيرون پى
ور خورى مى بخانهء دگران * بحريفان مباش سرد و گران
چشم در شاهد حريف مكن * هزل با مردم شريف مكن
بقبول كسان ز جاى مشو * عندليب سخنسراى مشو
نقل كمخور كه مى خمار كند * نقل كم كن كه سر فكار كند
وقت خوردن دو كاسه كمتر نوش * تا نبايد بدست رفتن و دوش
مى چنانخور كه او مباح بود * نه از او خانه مستراح بود .
اوحدى .
رجوع به : اگر شراب ندانى خورد . . . ، شود .
خوردن براى زيستن و ذكر كردن است * تو معتقد كه زيستن از بهر خوردن است .
سعدى .
رجوع به : از گلوبنده خواجگى . . . ، شود .
خوردن خوبى دارد پس دادن بدى . غذائى لذيذ و ناگوار است .
خوردنك و خفتنك . مزاح گونهايست كه در مورد آنكه پس از خوردن بىفاصله