بدل گفت خودكرده را چاره نيست * بكس بر از اين كار بيغاره نيست .
فردوسى .
كنون آتش ز جانم كه نشاند * كنون خودكرده را درمان كه داند .
ويس و رامين .
همى ندانم چارهء فراق و نيست عجب * كه هيچ زيرك خودكرده را نداند چار .
قطران .
انورى خودكرده را تدبير چيست * زهر خند و خونگرى خودكردهاى .
انورى .
شنيدم كه ميگفت و خوش ميگريست * كه اى نفس خودكرده را چاره نيست .
سعدى .
با خود از روى جهل بد كرده * آه از اين كارهاى خودكرده .
اوحدى .
آتش به دو دست خويش در خرمن خويش * من خود زدهام چه نالم از دشمن خويش .
نظير : خود كشته را تعزيت نميدارند . خودم كردم كه لعنت بر خودم باد . خودكرده را درمان نيست . رجوع به : اگر پر نيانست خود رشتهاى . . . ، شود .
خودكرده را چه درمان . رجوع به : فقرهء قبل شود .
خودكرده را درمان كه داند * ( كنون آتش ز جانم كه نشاند
كنون . . . )
ويس و رامين .
رجوع به : خودكرده را تدبير . . . ، شود .
خودكرده را درمان نيست . تمثل : و خودكرده را درمان نيست و در امثال گفتهاند ، يداك او كتا و فوك نفح . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : خودكرده را تدبير . . . ، شود .
خود كسى بوى وفا نشنيد ز ابناى لئام . * ( زادهء خار است گل زان نيستش بوى وفا . . . )
سلمان ساوجى :
خود كشته را تعزيت نميدارند . از مجموعهء امثال مختصر طبع هند . رجوع به :
خودكرده را تدبير نيست ، شود .
خود كه گرفته است گريبان عور . * ( بو كه گريبانت بگيرد خرد . . . )
انورى .
و رجوع به : از برهنه پوستين چون . . . ، شود .
خود كيست شحنه چون مى با پادشا زنيم . * با عشق محرميم چه خيزد ز دست عقل . . . )
قاآنى .
خود گرفتيم هركسى برداشت چوبى چون كليم * معجزى بارى ببايد تا شود آن چوب مار .
سنائى .
و در قصيدهء ديگر همين شعر بالتمام آمده است و تنها « شود آن چوب مار » به « كند چوب اژدها » بدل شده است .
خود گويم و خود خندم خود مرد هنرمندم . در نظاير مورد مستعمل است .
خودم آمدم ندادى نوكرم را فرستادم بده . رجوع به : تركى را بده راه . . . ، شود .
خودم خانم برارم سلطان خودم پيرهن ندارم برارم تنبان .
خودم كردم كه لعنت بر خودم باد . رجوع به : خودكرده را تدبير . . . ، شود .
خودم هيچ برادر قاچاقى دارم .