بس قامت خوش كه زير چادر باشد * چون باز كنى مادر مادر باشد .
سعدى .
خوبگوئى اى پسر بيرون برد * از ميان ابروى دشمنت چين
( مر سخن را گندمين و چرب كن * گر ندارى نان چرب گندمين . . . )
ناصر خسرو .
رجوع به : زبانخوش مار را . . . ، و رجوع به : اگر نان گندمت نيست . . . ، شود .
خوب نبود سوخته جبريل پر در عشق تو * آنگه از رضوان اميد مرغ بريان داشتن .
( . . . بگذر از نفس بهيمى تا نباشد تنت را * طمع نقل و مرغ و خمر و حور و غلمان داشتن . . . )
سنائى .
خوب نبود عيسى اندر خانه پس در هاونان * از براى توتيا سنگ سپاهان داشتن .
( تا كى اندر صدر قال اللّه يا قال الرسول * قبله تخييل فلان يا قبل به همان داشتن . . . )
سنائى .
رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .
خوب وردى بر زبان آوردهاى * ليك سوراخ دعا گم كردهاى .
اصل شعر ، گفت شخصى خوب ورد آوردهاى . . . است و از مولانا حضرت جلال الدين محمد بلخى باشد .
مردى در استنجا بجاى ، اللهم اجعلنى من التوابين و من المتطهرين . دعاى استنشاق ، اللهم ارحنى رائحة الجنة ميخواند شنونده گفت . . .
خوبى گم نشود . نظير : خير در خانهء صاحبش را ميشناسد . لا يذهب العرف بين اللّه و الناس . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود .
خوبى و زشتى ز ما يادگار بماند تو جز تخم نيكى مكار . * ( كه . . . )
فردوسى .
رجوع به : بگيتى جز از دست نيكى . . . ، شود .
خوبى و وفا هر دو بهم گرد نيايد * ( . . . خوبى همه خوبست از آن نيز وفا به . )
قطران .
رجوع به : هزار وعدهء خوبان يكى وفا نكند .
خوپذير است نفس انسانى * ( با بدان كمنشين كه درمانى . . . )
سنائى .
تمثل :
خوپذير است نفس انسانى * آنچنان گردد او كه گردانى .
مرزباننامه .
و بايد زبان ببد گفتن و خشونت و فحش تعود نفرمائى كه عيسى را عليه السلام ميآيد كه وقتى بسگى عقور ديوانه باز افتاد گفت صحبتك السلامه ، پرسيدند كه در حق چنين حيوانى نجس چنين لفظى چرا فرمودى گفت تا زبان بنيكى خو گر شود كه : خوپذير است نفس انسانى . مرزباننامه .
خود از شاه ايران بدى كى سزد . * ( چو بيند ترا كى كند كار بد . . . )
فردوسى .
رجوع به : مزن زشت بيغاره . . . ، شود .
خود افتاده نگريد .