خود را بدان كه عارف خود عارف خداست . * ( اى دل گرت شناختن راه حق هواست . . . )
ابن يمين . رجوع به : من عرف نفسه . . . ، شود .
خود را بكوچهء علىچپ زدن . براى جلب نفعى يا احتراز از زيانى تجاهل كردن .
خود را بموش مردگى زدن . براى مصلحتى تمارض يا اظهار ضعف كردن .
خود را ز براى ما نميخواهد كس * ما را همه از براى خود ميخواهند .
( خلقم اگر آشناى خود ميخواهند * الحق سپر بلاى خود ميخواهند . . . )
فدائى لاهيجى .
رجوع به : اين دغل دوستان كه . . . ، شود .
خود ز سبك مغز و تندخوى چه خيزد * تا كه شود كار ملك راست از ايشان
( از پى بهبود ملك و دولت بگزين * مردم دانا بجاى مردم نادان
مر سفها را به هيچ كار مده دست * كز سفها شد پديد اينهمه خذلان . . . )
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
خودستائى جان من برهان نادانى بود * ( نيكنامى خواهى اى دل با بدان صحبت مدار . . . )
حافظ . نظير :
اگر مشك خالص تو دارى مگوى * كه ناچار مشهور گردد ببوى .
خود سخن بىدليل و باهره حجت * مى بنيرزد به نيمدانهء ارزن .
حضرت اديب .
خودش است و دو گوشش . در خانه هيچكسرا ندارد .
خودشرا نميتواند نگاه دارد مرا چگونه نگاه تواند داشت . كريمخان زند بر سفره ظرفى غذاى موسوم به : لرزانك ديد . دست بظرف برد و مظروف چنان كه طبيعت آن است بلرزيد . وكيل دست بكشيد و گفت اين . . .
خودشناسى را مايهاى بزرگدان . خواجه عبد اللّه انصارى . رجوع به : من عرف نفسه ، شود .
خود عبير بگويد چه حاجت عطار . * ( هنر نمودن اگر نيز هست لايق نيست
كه . . . )
سعدى . نظير :
اگر مشك خالص تو دارى مگوى * كه ناچار مشهور گردد ببوى .
مشك آن است كه خود ببويد * نه آنكه عطار بگويد
سعدى .
خود فضيحت و ديگران را نصيحت . گج . رجوع به : اگر بابا بيلزنى . . . ، شود .
خود كردن و جرم دوستان ديدن * رسميست كه در جهان تو آوردى .
سعدى . رجوع به : تو شكستى جام . . . ، شود .
خود كرده را تدبير نيست يا چاره نيست . تمثل :