خويشرا دژم نتوان كرد * دانش و آزادگى و دين و مروت
اين همه را خادم درم نتوان كرد * قانع بنشين و هرچه دارى بپسند . . . )
عنصرى .
خوار است گل تو سوى اشتر كه خورد خار . * ( گر حكمت نزديك تو خوار است عجب نيست . . . )
ناصر خسرو . رجوع به : خر چه داند قيمت . . . ، شود .
خوار و دشوار جهان چون پى هم ميگذرد * گر تو دشوار نگيرى همه كار آسان است .
رجوع به : سخت ميگيرد جهان . . . ، شود .
خوارى بيند ز ميزبان بضيافت * مرد كه ناخوانده شد بخوانى مهمان .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . رجوع به : ناخوانده به خانه خدا . . . ، شود .
خوارى ز طمع خيزد و عزت ز قناعت . نظير : عز من قنع ذل من طمع .
رجوع به : طمع آرد . . . ، شود .
خواست خدا را چاره نيست . گج . رجوع به : با قضا كارزار . . . ، شود .
خواستن توانستن است .
طلبت چون درست باشد و راست * خود به اول قدم مرادتر است .
اوحدى .
دل چو نعل اندر آتش اندازد * عرش را در كشاكش اندازد .
اوحدى .
و رجوع به : از تو حركت . . . و آب كم جو . . . و اگر گوئى كه بتوانم . . . ، شود .
خواستن دل ريزش دست . رجوع به بخل و دوستى باهم . . . ، شود .
خواستن كديه است خواهى عشرخوان خواهى خراج .
( آن شنيدستى كه روزى زيركى با ابلهى * گفت اين والى شهر ما گدائى بيحياست
گفت چون باشد گدا آن كز كلاهش تكمهاى * صد چو ما را روزها نى سالها برگ و نواست
گفت اى مسكين غلط اينك از اينجا كردهاى * كانهمه برك و نوا دانى كه آنجا از كجاست
در و مرواريد طوقش اشك طفلان من است * لعل و ياقوت ستامش خون ايتام شماست
او كه تا آب سبو پيوسته از ما خواسته است * گر بدانى تا بمغز استخوانش زان ماست
. . . * زانكه گرده نام باشد يك حقيقت را رواست
چون گدائى چيز ديگر نيست جز خواهندگى * هر كه خواهد گر سليمانست و گر قارون گداست )
انورى .
نظير :
هركه را در جهان همى بينى * گر گدائى و گر شهنشاهى است
طالب لقمهايست وز پى آن * در بن چاه يا سر گاهى است
مقصد جمله خلق يك چيز است * ليك هريك فتاده در راهى است
اهل عالم بنان چو محتاجند * پس بنزديك آنكه آگاهى است
شاه را بر گدا چه ناز رسد * چون گدا نيز شاه نانخواهى است