خميده پشت از آن گشتند پيران جهانديده * كه اندر خاك ميجويند ايام جوانى را .
( جوانى بر سر كوچ است درياب اين جوانى را * كه كس هرگز نميبيند دوباره زندگانى را . . . )
نقل از جنگ خطى متعلق بآقا ضياء الدين نورى .
خنامان را بده اما خان عمو نفهمد . برادرزادهء والى كرمان از نايب الحكومه حكمرانى قريه خنامان را ميخواسته و ميگفته است . . . نظير :
بسر مناره اشتر بشد و فغان برآورد * كه نهان شدستم اينجا مكنيدم آشكارا .
مولوى .
خنجرت هست صف شكستن كو * ( دانشت هست كار بستن كو . . . )
سنائى . نظير :
ايدل بكوى عشقگذارى نميكنى * اسباب جمع دارى و كارى نميكنى
چوگان حكم در كف و گوئى نميزنى * باز ظفر بدست و شكارى نميكنى
اين خون كه موج مىزند اندر جگر ترا * در كار رنگ و بوى نگارى نميكنى .
حافظ .
خنجر خسرو است كلك وزير * سپر ملك روز گيراگير .
اوحدى .
خنجر خورشيد كى خواهد فسان . * ( خلق او مستغنى از اوصاف خلق . . . )
قاآنى .
خندهء قباسوختگى . خندهاى براى پوشانيدن ملامح غم .
خندهء مردم از شادى باشد و خندهء بوزينه از غم . نقل از مجموعه مختصر امثال هند .
رجوع به : مثل قبل ، شود .
خنك آن كزو نيكوئى يادگار * بماند اگر بنده گر شهريار .
فردوسى .
رجوع به : اگر جاودانه نمانى بجاى . . . ، شود .
خنك آنكس كه تخم نيكى كاشت
( گنبد پر صداى عالىساز * هرچهگوئى همانت گويد باز
چون به دو نيك را سزائى هست * گفت و ناگفت را جزائى هست
. . . * تا بر خويشتن از آن برداشت )
امير خسرو دهلوى .
خنك آنكس كه عقل رهبر اوست * هر دو عالم بطوع چاكر اوست .
سنائى .
رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود .
خنك آنكسى كو بود پادشا * كفى راد دارد دلى پارسا .
فردوسى .
رجوع به : السخى لا يدخل النار . . . ، شود .
خنك آنكه پند پدر كرد ياد * ( بكوشيم ما نيكى آريم و داد . . . )
فردوسى .
خنك آنكه جز تخم نيكى نكشت * ( گر ايمن كنى مردمان را بداد
خود ايمن بخسبى و از داد شاد . * بپاداش نيكى بيابى بهشت . . . )
فردوسى . رجوع به : بگيتى جز از دست نيكى . . . ، شود .