هرگه كه هميشه دل تو بىهش و خفته است * بيدار چه سود است ترا چشم چو خرگوش .
ناصر خسرو .
خر گوشوار ديدم مردم را * خفته دو چشم باز و خرد خفته .
ناصر خسرو .
خواب خرگوش اجل كفتاروارت بسته كرد * الحذر كاين پيشه را هر روبهى شيرافكن است .
شهاب الدين سمرقندى .
بدل باش بيدار و خفته به چشم * بشو خويشتن ضد خرگوش كن .
ناصر خسرو .
از حسرت آن ديدهء چون ديدهء آهو * اين ديده نه در خواب و نه بيدار چو خرگوش .
سنائى .
و عرب اين گونه خواب را بگرگ نسبت دهد . مثال :
ينام باحدى مقلتيه و يتقى * باخرى المنايا فهو يقظان هاجع .
خواب خرگوش داد . عشوه دادن . بمواعيد عرقوبى فريفتن . تمثل :
ما را چهكشى به چشم آهو * ما را چه دهى تو خواب خرگوش .
سنائى .
خواب خرگوش داد يكچندم * عاقبت عادت پلنگ آورد .
انورى .
گر دهد خصم خواب خرگوشت * مصلحت را بخر كه عشوهگر « 1 » است .
انورى .
بسا شيران عالم را كه دادى * ز چشم آهوانه خواب خرگوش .
سنائى .
بيدارى دولتت فكنده * در ديدهء فتنه خواب خرگوش .
ظهير .
سگ كوى تو باشم گرچه ندهى * برو به بازيم جز خواب خرگوش .
ظهير .
خواب خرگوش به چشم خرد ابن يمين * ميدهد غمزهء شيرافكن چون آهويت .
ابن يمين .
زان طرف رفت پيرزن بنهفت * گفت با بانو آنچه بايد گفت
پيش از آن خود غزال مست دلير * خواب خرگوش داده بود بشير .
امير خسرو دهلوى .
خواب خرگوش دادنم تا چند .
خواب خواب ميآورد . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
خواب ديدن . بطمع خام افتادن . تمثل : و اينبار خواب خيانتى ديگر نه بينى . مرزباننامه .
گفت كار بسازيد كه بخواهيم رفت و در خراسان نخواهد بود شراب خوردن تا خصمان خواب نه بينند . ابو الفضل بيهقى . آنچه بايد نبشت خواجه بو نصر از خويشتن بنويسد و ايشانرا نيك بيدار كند تا خواب نبينند . ابو الفضل بيهقى .
خواب ديو است . خوابى گرانست . نظير : خواب هست از مرگ بدتر .
خوابرا گفتهاى برادر مرگ * چو بخسبى هميزنى در مرگ .
اوحدى . رجوع به :
خواب برادر مرگ است ، شود .
خواب زن چپ است . كزارهء رؤياهاى بد زن نيك و ميمون باشد .
هامش
( 1 ) نسخه بدل : عشوه خر .