خلل از ملك چون شود زائل * جز براى وزير و تيغ امير .
ناصر خسرو .
شاه مهر و وزير ماه . . . ، شود .
خلوت از اغيار بايد نى ز يار . نقل از مجموعهء مختصر امثال طبع هند .
خلوت بىمدعى سفرهء بىانتظار . * ( دولت جانپرور است صحبت آموزگار . . . )
سعدى .
نظير : عيش المضر حلوه مر مغز .
خمارآلوده با جامى بسازد * ( دل عاشق به پيغامى بسازد . . . )
خمار است انجام مستى مى * ( چنين است كار ستمكاره دى . . . )
حضرت اديب .
رجوع به : گنج و مار . . . ، شود .
خماند شما را همى روزگار * نماند خماننده هم پايدار .
فردوسى .
خم آوردن پشت كردن دو تا * بود ويژه از بنده پيش خدا
بجز پيش حق پشت كردن دو تاى * نشانيست از كفر اى رهگراى
مكن پيش كس پشت پوزش بخم * گرش فر پرويز و رجاه جم .
حضرت اديب .
خم رنگرزى برگشته است . اخبار دروغ منتشر شده .
خم رنگرزى نيست . به اين زودى كه شما خواهيد اين كار انجام نشود .
خمرهء اتوكشى است . سرى بزرگ و بدشكل است .
خمره پيهزده است . چون پير است ديرتر از جوانان بيمار شود يا از كارها واماند يا بميرد . نظير : دود از كنده خيزد .
خموش بودن بر صعوهاى فريضه بود * كه در حوالى او اژدها تواند بود .
عمادى شهريارى . رجوع به : اگر طوطى زبان . . . ، شود .
خموشى پردهپوش راز باشد * نه مانند سخن غماز باشد .
وحشى . رجوع به :
اگر طوطى زبان شود . . . ، شود .
خميازه خميازه آرد . تمثل :
مگو پوچ تا نشنوى حرف پوچ * كه خميازه خميازه مىآورد .
صائب .
خميازه خميازه آرد حيف بر جان آنكه مرد . كدخدائى با زن و خادم نشسته بود زن خميازه كشيد . خادم نيز در حال چنان كرد . كدخدا بدگمان شده پنداشت خميازه ميان آن دو رمزى است . به حجرهء ديگر رفت ، زن را بخواند فى الفور بكشت و در جائى نهان كرده نزد خادم بازگشت . پس از زمانى خادم را خميازهء ديگر آمد ، مرد را نيز فى الفور همان حال دست داد و دريافت كه سرايت در دهان دره تأثيرى طبيعى است از كرده پشيمان گفت . . . رجوع به : آن بعض الظن . . . ، شود .