خنك آنكه جز تخم نيكى نكشت
( چو گيتى تهى ماند از راستان * تو ايدر ببودن مزن داستان
كجا آن سر و تاج شاهنشهان * كجا آن دلاور گرامى مهان
كجا آن حكيمان و دانندگان * همان رنج بردار خوانندگان
كجا آن بتانى پر از ناز و شرم * سخن گفتن خوب و آواى نرم
كجا آنكه در كوه بودش كنام * بريده ز آرام و وز نام و كام
كجا آنكه سودى سرش را بابر * كجا آنكه بودى شكارش هژبر
همه خاك دارند بالين و خشت * . . .
ز خاكيم بايد شدن سوى خاك * همه جاى ترس است و تيمار و باك
جهان سربسر حكمت و عبرت است * چرا بهرهء ما همه غفلت است . )
فردوسى .
رجوع به : بگيتى جز از دست . . . ، شود .
خنك آنكه ز آغاز فرجام جست * ( سر راستى دانش آمد نخست . . . )
فردوسى .
خنك آنكه گرد درشتى نگشت * ( كنون بودنى بر سرما گذشت . . . )
فردوسى .
خنك آنكه گيتى ببد نسپرد * ( كه اى شاه بيدار با ارزوهش
مسوز اين بر و بوم و كودك مكش * كه فرجام روز تو هم بگذرد . . . )
فردوسى . رجوع به : اسكندر رومى را گفتند . . . ، شود .
خنك جان كه آموزگارش دل است * دلش رسته از ننگ آب و گل است .
حضرت اديب .
خنك شاه كو خون شاهان نديد * ( چو خونريز شد دشمن آمد پديد . . . )
فردوسى .
خنك مرد بخشنده و بردبار
( هرآنكس كه پوزش كند بر گناه * تو بپذير و كين گذشته مخواه
همه داد ده باش و پروردگار . . . )
فردوسى .
خنك مرد بيرنج و پرهيزكار * بويژه كسى كو بود شهريار .
فردوسى .
خنك مرد دانندهء رايمند * بدل بيگناه و بتن بيگزند .
اسدى .
خواب است و مرگ . رجوع به : النوم اخ الموت ، شود .
خواب اصحاب كهف است . تمثل :
سال خفتى سى كنون بيدار شو * گر نخفتى خواب اصحاب رقيم .
ناصر خسرو .
خواب برادر مرگ است . تمثل :
در خواب بدم مرا خردمندى گفت * كز خواب كسى را گل شادى نشكفت
كارى چكنى كه با اجل باشد جفت * مىخور كه به زير خاك ميبايد خفت .
خيام .
هر چيز كه هست ترك ميبايد كرد * وز ترك اساس برگ ميبايد كرد