خط و نشان كشيدن . نظير : شاخ و شانه كشيدن . چوبك در ميانه شكستن .
خطى زشتست كه به آب زر نبشته است . * ( گفت چگونه مىبينى اين ديباى معلم را بر اين حيوان لا يعلم ؟
گفتم . . . )
سعدى . رجوع به : اهل نگردد بعمامه . . . ، شود .
خف الله تا من غيره . على عليه السلام . از خداى بينديش تا از ديگران ايمن باشى .
خفتگان را آب برد . ( يا ) خفتگانرا آب رود . تمثل :
خفتگانرا ببرد آب « 1 » چنين است مثل * اين مثل خوار شد و گشت سراسر ويران
از پى آنكه مرا توصلهها دادى و من * اندر آنوقت بخيمه درو خوش خفته ستان .
فرخى .
خفتگان را خبر از زمزمهء مرغ سحر * حيوان را خبر از عالم انسانى نيست .
سعدى .
خفتهاى برخيز . عجله و شتاب كن . تمثل :
اگر خفتهاى زود برجه بپاى * وگر خود بپائى زمانى مپاى .
فردوسى .
رجوع به : آب در دست دارى . . . ، شود .
خفته بيدار كردن آسان است * غافل و مرده هر دو يكسان است .
سنائى .
خفته خبر ندارد سر در كنار جانان * كاين شب دراز باشد در چشم پاسبانان .
سعدى .
رجوع به : از تو نپرسند درازى شب . . . ، شود .
خفته را ببانگى بيدار نتوان كرد . از قابوسنامه چاپ برون . فصل 23 .
خفته را خفته كى كند بيدار . * ( اى بديدار فتنه چون طاووس
وى بگفتار غره چون كفتار * عالمت غافلست و تو غافل . . . )
سنائى . نظير : كورى چسان عصاكش كور دگر شود .
خفته و مرده از قياس يكيست . از قابوسنامه . نظير : چنان كه بر مرده قلم نيست بر خفته هم قلم نيست . رجوع به : النوم اخ الموت ، شود .
خف من الله و خف ممن لا يخاف الله . از خدا بترس و از ناخداى ترس نيز بينديش
خلاف رأى سلطان رأى جستن * به خون خويش باشد دست شستن .
( . . . و گر خود روز را گويد شبست اين * ببايد گفت اينك ماه و پروين . )
سعدى .
خلاف عناصر بود تيغ مرگ * خلافست مر مرگ را ساز و برگ
چو دور از خلاف است طبع اثير * ازيراست پاينده دور و مسير
نكاهدش زين هرگزى پويه تن * نه پيوند گيرد نه گيرد شكن
نهاد بنى آدم اندر خلاف * بود مايهء كين و جنگ و مصاف
بنام خلاف آمده شهره بيد * از ايرا ندارد ز بر بهره بيد .
حضرت اديب .
خلاف نفس و عادت كن كه رستى . * ( نميدانم بهر جائى كه هستى . )
شبسترى . رجوع به :
هامش
( 1 ) نب : خفتگانرا برود . . . ، الخ .