نفس خود را بكش . . . ، و رجوع به : از خلاف آمد عادت . . . ، شود .
خلالك الجو فبيضى و اصفرى * ( يا لك من قبرة بمعمر . . .
و نقرى ان شئت ان تنقرى * قد رحل الصياد عنك فابشرى
و رفع الفخ فماذا تحذرى * لا بد من صيدك يوما فاصبرى )
طرفة ابن عبد .
خلايق بندهء حاجات خويشند ( . . . اگر بحاجات ايشان وفا نمائى قبولت كنند اگرچه بسيار عيب دارى ، و اگر حاجات ايشان نگزارى به تو التفات نكنند اگرچه بسيار هنر دارى . ) شيخ ابو سعيد ابو الخير . نقل از اسرار التوحيد .
خلايق هرچه لايق . رجوع به : آنكه هفت اقليم . . . ، شود .
خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ .
قرآن كريم . سورهء 21 . آيهء 38 . نهاد و سرشت انسان بر شتاب باشد .
خلق الله للحروب رجالا و رجالا لقصعة و ثريد . نقل از العراضه .
خلقت زيبا به از خلعت ديبا .
خلق را از هم است حاجت خواست * آنكه محتاج خلق نيست خداست .
اوحدى .
خلق را تقليدشان بر باد داد * اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد .
اين بيت مصحف بيت ذيل حضرت جلال الدين محمد بلخى است كه فرمايد :
مر مرا تقليدشان بر باد داد * كه دو صد لعنت بر اين تقليد باد .
رجوع به : از خلاف آمد عادت . . . ، شود .
خلق را چرخ فرو بيخت نمىبينى * خس بمانده است همه بر سر پرويزن .
ناصر خسرو .
نظير :
دهر بپرويزن زمانه فروبيخت * مردم را چه خياره و چه رذاله
هرچه در او مغز بود و آرد فروشد * بر سر ماشوب « 1 » آمده است نخاله .
ناصر خسرو .
خلق را زير گنبد دوار * ديدهها كور و خواندنى بسيار .
اوحدى .
خلق را روى در كمالى هست * بجز اين خورد و خواب حالى هست .
اوحدى .
خلق محتاج و ديدهها باز است * كار مردم بسازارت ساز است .
اوحدى .
خلق همه يكسره نهال خدايند * هيچ نه بركن از اين نهال و نه بشكن
( . . . خون بناحق نهال كندن اويست * دل ز نهال خداى كندن بركن
گر نپسندى همى كه خونت بريزند * خون دگر كس چرا كنى تو به گردن . )
ناصر خسرو . رجوع به . مىتوان كشت . . . ، شود .
خلقى ز پى بهشت بىآرامند * وين طرفه كه نيست جز در آرام بهشت .
از خواب قياس مرگ مىبايد كرد . خواجه عبد اللّه انصارى . و رجوع به : بود راحت به مقدار . . . ، شود .
هامش
( 1 ) ماشوب پرويزن باشد .