هرچيز با قرين خود آرامد * جغدى قرار كرده بويرانى
اين است آن مثل كه فرونامد * خر بنده جز بخان شتربانى
ناصر خسرو .
ور دل و دين به تو آرند يقين دان كه همى * رخت خر بنده به بنگاه شتربان آرند .
سنائى .
رجوع به : الارواح جنود . . . ، شود .
خر بود خادمى ولى كاهل * كه به كار اندرون بود منبل .
سنائى .
تعبير و گزارهء رؤياى خر خادم كاهل باشد .
خر بيار و باقلى بار كن . تمثل :
باقالا بار كردنت هوس است * پيش كن خر كه كار زين سپس است .
دهخدا .
نظير : خر بيار و معركه بار كن .
خر بيار و معركه بار كن . رجوع به : مثل قبل شود .
خر بىيال و دم . مردى نهايت احمق . نظير : گاو بىسرو .
خر پايش يكبار بچاله ميرود . رجوع به : هركسى انگشت خود . . . ، شود .
خر پير و افسار رنگين . نظير : عود يفلح . رجوع به : آخر پيرى . . . ، شود .
خر پيشين خر پسين را پل بود . از قرة العيون از عثرت يا غرق خر پيشين خر پيسين عبرت گيرد . تمثل :
رفتند بجمله يار كانت * ببسيج تو راه را هلاهين
زيرا كه پل است خر پسين را * در راه سفر خر نخستين
ناصر خسرو .
قياسىگير از اينجا آن و اين را * خر پيشينه پل باشد پسين را
فَجَعَلْناهُمْ سَلَفاً وَ مَثَلًا لِلْآخِرِينَ
قرآن كريم . سورهء 43 . آيهء 56 ( قرة العيون اين آيه را با اين مثل تطبيق كرده است )
خرت ار نيست گو شعير مباش . * ( باقرار است نور ديده سر
چشم سر گو برو قرير مباش * شكر كن زانكه شرع و شعرت هست . . . )
سنائى .
خرت بسته به گرچه دزد آشناست . نظير : در خانهات را ببند همسايهات را دزد مخوان . اعقل و توكل .
خر تب مىكند . بالاپوشى ستبر و گنده و فصل گرم است .
خرت را بران . باستهزاء يا توبيخ ، بسرزنش و عيبجوئى ديگران محلى منه و نفع يا لذت خود را حاصل كن .
خر تو خر است . بىنظمى و هرج و مرجى تمام است .
خرج از كيسه خليفه است . رجوع به : از كيسهء خليفه . . . ، شود .
خرج دروغ نميشود . بىسرمايه و نقدى زندگى نتوان كرد .
خرج كور است . مالى بسيار ، كمكم و در مصارف خرد از ميان رود .
خرج كه از كيسهء مهمان بود * حاتم طائى شدن آسان بود .