خانهء خرس و باديهء مس ! رجوع به : از ديك چوبين . . . ، شود .
خانهء خودت نشستهاى حرف مردمرا چرا ميزنى . نظير : نان خودش را مىخورد غيبت مردمرا مىكند .
خانهء داماد عروسيست خانهء عروس هيچ خبر نيست . تمثل :
خانهء داماد پرآشوب و شر * قوم دختر را نبوده زان خبر .
مولوى .
خانه در كوى بختياران كن * دوستى با لطيفكاران كن .
اوحدى .
رجوع به : اگر هم خاك بسر ميكنى . . . ، شود .
خانهء دروغگو آتش گرفت هيچكس باور نكرد . گويند مردى به لاغ بارها بر بام شدى و فرياد برآوردى كه خانهام بسوخت . همسايگان باطفاء حريق گرد آمدندى و او بر خوشباورى و گولى آنان خنديدى . عاقبت شبى براستى آتش بخانهء او درافتاد و او نفير برآورد ولى اين نوبت همسايگان به گمان مزاح به يارى او نشتافتند تا رخت و خانه طعمهء آتش گرديد .
خانهء درويش را شمعى به از مهتاب نيست . * ( گر جمال يار نبود با خيالش هم خوشم . . . )
امير خسرو .
خانهء دوستان بروب و در دشمنان مكوب .
سعدى
خانه را بساز به بيگانه بتاز . تمثل .
چو آگاهى آمد بشاه اردشير * چو انديشه شد بر لب آبگير
همى گفت ناساخته خانه را * چرا ساختم رزم بيگانه را .
فردوسى .
خانه را يار و راه را ياران . * ( با رفيقان سفر مقر باشد
بيرفيقان سفر سقر باشد * پس نكو گفتهاند هشياران . . . )
سنائى . رجوع به : الرفيق ثم الطريق ، شود .
خانه روشن كردن . غالبا براى بيمارانى كه مرگ آنان نزديك شده باشد پيش از حالت سكرات افاقهگونهء دست دهد و كسان او پندارند كه رنجور بهبودى يافته يا روى در بهبودى دارد . ليكن سپس حالت نزع دررسد . حالت اقامهء مذكور را خانه روشنى گويند و تعبير مثلى را در نظاير نيز استعمال كنند . مثال : حاكم جوشقان چند روز پيش از معزولى با مردم بسيار مهربانشده بود - خانه روشن ميكرده است .
خانهءساخته جامهءدوخته . مثلى است كه گويد ساختن خانه و دوختن جامه تعب و رنجى فراوان دارد .
خانهء شوهر هفت خمرهء زرداب دارد . عروسرا سزاوار است تا چندى تحمل سوء اخلاق شوى و كسان او كند .
خانهء شير عرين را كدخدا زيبد عرين . ( كذا ) * ( خانهء محمود را مسعود بايد كدخداى . . . )
فرخى . رجوع به : چنان بود . . . ، شود .