خاك و نمك بيختن در عبارت ذيل آمده است ولى معنى آن بر من معلوم نيست : و از آنجا پيرى آخر سالار را با مقدمى چند بفرستادند بدم هزيمتيان ايشان برفتند كوفته با سوارانى هم از اين طراز و خاك و نمكى بيختند و جائى بياسودند . ابو الفضل بيهقى .
خاك هم بسر ميكنى پاى تلبلند . رجوع به : اگر خاك هم بسر . . . ، شود .
خاك يابد مراغه داند كرد . رجوع به : اگر خاك يابد . . . ، شود .
خاكيابى ز پاى تا زانو * خانهاى را كه دوست كدبانو .
سنائى . رجوع به : آب انبار شلوغ . . . ، شود .
خاكى مىپاسى . بلهجهء سياهان ، خاك مىپاشم . و مثل را قصهايست كه اكنون بخاطر ندارم .
خالد بر بستر خز است و بز * جعفر در آرزوى بورياست .
ناصر خسرو .
خالف تشهر . نظير : خالف تذكر ، ميدانى . رجوع به : بچاه زمزم . . . ، شود .
خالف هواك تر شد .
خالق ما كه فرد و قهار است * از حقود و حسود بيزار است .
سنائى .
رجوع به : اگر حسود نباشد . . . ، شود .
خال مهرويان سياه و دانهء فلفل سياه * هر دو جانسوز است اما اين كجا و آن كجا .
رجوع به : اين الثرى . . . ، شود .
خالهام زائيده خالهزام هو كشيده . خالهزا لحنى در خالهزاده باشد و هو كشيدن ستيم و ريم پيدا شدن در ريش و جراحت است ، چنان كه هو كش بمعنى مرهم و ضماد باشد .
خاله خاكانداز . بمزاح ، فلانه .
خاله خوابرفته . زن لا قيد و بىعلاقه در امر پيرايش و آرايش خويش ، و مرد بىاعتنا به لذات و شهوات .
خاله خوش وعده . زن يا مردى كه درآمد و رفت و زيارت دوستان و اقربا پاىبست مراسم دعوت و امثال آن نباشد و بىتكلفى بخانهء خويشان و مهربانان رود .
خاله را خايه بدى خالو شدى . رجوع به : اگر خالهام . . . ، شود .
خاله را ميخواهند براى درز و دوز اگر نه چه خاله و چه يوز . محبتى كه به من يا او اظهار ميكنيد مبتنى بر احتياجى است كه به كار و خدمت ما داريد .
خاله رو رو . باستهزا يا مزاح به آنكه بسيار آيد ورود گويند .
خاله سوسكه به بچهاش ميگويد قربان دست و پاى بلوريت . خاله سوسكه گوگال است كه قدما آن را خبزد و ميگفتهاند .