تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 708

مساهمون:

ص٧٠٨
مدتى بر خويشتن خنديد خصمت همچو گل * دست تقديرش نهاد از خنجرت ناگاه خار .
ابن يمين
از آنزمان كه به دنيا شگفت چون تو گلى * نهاد دست قضا خار باغ عقبى را .
ابن يمين
زهى طراوت رويت نهاده گلرا خار * نبوده در كف ايام خوشتر از تو نگار .
رفيع الدين لنبانى .
گاهى نسيم لطف تو بر پاى كرده سرو * وقتى نهيب قهر تو گلرا نهاده خار .
رفيع الدين لنبانى .
حيرتم بر بديهه خار نهاد * تا بباع بديهه گل بشكفت .
انورى .
روزگارم گلى شكفت از تو * كه بعمرى چنان نهد خارى .
انورى .
و آنچه را محنت گلى خواهد شكفت * روزگارش همچنين خارى نهد .
انورى .
نامرادى خار بسيارم نهاد * تا چواوئى دست بر خارم نهاد .
عطار .
بر اميد روى چون گلبرگ تو * مىنهم جانرا و دلرا خارها .
سنائى .
اى فلك نيك دانمت آرى * كس نديده است چون تو غدارى . . . گر درى يابيم ز نىبندى * ور گلى بينيم نهى خارى .
مسعود سعد .
عجب بمانده‌ام از روزگار خود كه چرا * گلى نديده مرا صد هزار خار نهاد .
ظهير .
و آن را كه از حديقهء لطفش گلى شكفت * دوران روزگار نيارد نهاد خار .
ظهير .
كه گر ز شكر و گل با تو تلختر گويد * نهد زمانه بسان ترا نگبينش خار .
ظهير .
ز تهمت بيگناهيرا منه خار * كه نه گل ديد از بستان نه گلزار .
امير خسرو .
نهاد حسن درخت شكوفه طوبى له * نهاد خار خجالت نهال طوبى را .
سلمان ساوجى .
فلك باز از نهان خارم نهاده است * كه پيرى پاى بر كارم نهاده است مرا خارى چنين ننهاد ديگر * اگرچه خار بسيارم نهاده است .
مجير الدين بيلقانى
گلى بدست كه داده است روزگار بگوى * كه بعد از آن بجفا خارهاش ننهاده است .
مجير الدين بيلقانى
ز دولت هرچه بايد داد ليك از غم نكرد ايمن * چه سودار گل دهد زينسو چو زانسو مىنهد خارم .
مجير الدين بيلقانى .
مرا خارى نهاد از هجر خويش آنروى همچون گل * كه در پاى دل سرگشته دايم ميخلد خارش .
مجير الدين بيلقانى خاشاك بگاله ارزانى شنبه بجهود . نظير : سر خر و دندان سگ . خاشاك نيز بر در دريا گذر كند . نظير : سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش .
خاصگان چون به خانه باز شدند * عامه هم بر سر مجاز شدند .
سنائى . نظير : مرد چون مبرد نامرد پاى گيرد .
خاصهء حق را مجوز عام خلايق * خاصهء حق راز خاص عامه جدادان .
آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى .
خاصيت كافور مجوئيد ز پلپل * ( از بد كه بد آيد طمع نيك مداريد . . . )
سلمان ساوجى .
خاطر شاه را چو آينه دان * همه نقشى در او معاينه دان .
رجوع به : ارباب